خانهٔ اجدادی

داستان‌های کوتاه

پسر کلانی از مادر فاتحهٔ راه سفید طلبید. چیز و چاره، بار و بنه‌شان را برچیده، زن و فرزندانش آمادهٔ کوچیدن به حیاط نو خویش بودند. مادر دعای نیک گفت. و گریه‌اش آمد. می‌دانست که منزل پسر اولش نزدیک است، ولی اکنون، از آنجا که جدا روزگار می‌گذراند، سفره و دیگ و طبقش علیحده است، یک قدم دور می‌تافت. سپس خود را تسلی داد، شکر کرد که پسر دومش همدم و پشتیبان اوست…

همان تابستان پسر خردی علیحده‌علیحده برای مادر خود خانه‌های دهلیزدار و پرهوا ساخت. زیرا که مادر تیرماه نیت عروس آوردن داشت.

شکر، آنها به مراد و مقصدشان رسیدند. مادر باز صاحب نبیره شد.

و از همان ایام این‌جانب کسی در خانهٔ کهنهٔ پسر کلانی نمی‌زیست. درون آن هیزم و انگشت، لَش و لوشِ ناداکار می‌خوابید. هیچ ضرورت نبود که بامش را با گِل کاه‌آمیخته اندوده کنند، تا که باران یا آب برف نگذرد. به مرور زمان روز و سال‌ها از در و پنجره‌اش رنگ پریده و شیشه‌هایش شکسته رفته‌اند. پی‌دیوارش را آهسته‌آهسته شور زد. وصه‌های سقفش پوسیده‌اند، تارتنک‌ها تار می‌تنیدند. از آن موسمی که بی‌آدم خالی ماند، دیگر هیچ بهاری پرستوها لانه نمی‌ساختند. انگورِ تاکِ در پیشگاه خانهٔ افسرده واقع‌بوده را در وقت‌وقتش خام‌تاک کنند و دارو پاشند هم میوه‌اش را سراپا خاک می‌زد.

در این میان نبیره به وایه رسید. علم آموخت، در کشور بیگانه خدمت وطن به‌جا آورد. روزی وی به امر تصادف، ساعتی که هر دو برادر با همسرانشان و فرزندانشان سر سفرهٔ مادر جمع آمده بودند، عرض دل کرد.

ـ می‌خواهم همان خانهٔ کهنه را ویران و از خشت خانهٔ نو بنیاد کنم.

نبیرهٔ خردی منتظر راضی‌گی بایستاد.

پیرزن نودساله آهی کشید و گفت:

ـ قریب شصت سال پیش رحمتی شوهرم خودشان سنج‌های این خانه را راست کرده و در و پنجره‌شان را نشانده بودند…

پسر کلانی یادآور شد:

ـ اوان بچگی‌ام، توی دامادی‌ام نیز در همین منزل گذشته بود…

به گفتگو کلین اولین همراه شد.

ـ پسر کلانی‌ام را سی‌وشش سال پیش ابتدای فصل خزان درون همین خانهٔ کهنه تولد کرده بودم…

← بازگشت به آثار