پسرکی که پسته میفروشد
کلبهٔ کلوخینشان در قلهٔ کوهتپه واقع بود. پسرک هر روز طی نیم ساعت، آسان، سبک روروی پیراهه پدرش، زیرا به جز خانوادهٔ آنها بالای قله کس دیگری نمیزیست، پایین میآمد و دمی که آفتاب کاملاً گم میشد و اطراف را تاریکی پخش مینمود، او کولهوارش را پشتاره کرده، اگر خالی باشد، سرودخوانان جانب منزلشان و گاهی که روزش بیبرار میشد، سرخم و غمگین راه میپیمود، راه دوران بچگیاش را. بهار و تابستان و اول تیرماه پایلُچ و موسم باقیمانده موزهٔ کهنهٔ شخ و درشت پدرش را پوشیده میگشت.
قد راه کلان مومفرش، که زودزود ماشینهای گوناگون رنگبهرنگ باسرعت میگذشتند، تشویش و ترادد شادیآور، به طور دیگر گوییم، زندگی حقیقی شروع میگردید، به شرطی که این یا آن ماشینسواران توجهی کرده بایستند. پسرک مسافران را میدید و همیشه هوس میکرد، که انا، آنها جانب شهر روانند، یا بعد از تماشای شهر سوی خانهشان برمیگردند، خصوصاً به بچههای همسالش از دل و جان حسد میبرد، حسد میبرد و خود را تسکین میداد، که اندکاندک، که پول غون کرد، پدرش حتماً او را به شهر میبرد. میگویند، که شهر سرآدم، پرغوغا است، بناهای بلندش بسیار، مغازههای خیلبهخیل دارد، به حدی، که آدم دهاتی جرأت درآمدن نمیکند. پسرک پی بز و گوسفندشان تلبهتل مسافههای دور را طی کرده است و ولی هنوز شهر را ندیده است.
رشتهٔ خیال او را «ولگا»ی سفید برید. مرد قامتبلند کاستومپوشی از همه پیش فرود آمد و جانب پشتهها رفت. راننده و دو آدم دیگر بیرون شده، اول خمیازه کشیدند، سپس میان خود را تاب دادند. پسرک فرصت را غنیمت دانسته، یک قبضه هزاراسپند را درگیراند. قوطی تنکهگی سیهسیاه دودآلود را تگ ماشین برد، چرخها را ایریم کرد. این هنگام صاحب ماشین بیپروایانه گفت:
ـ ای جوره، بیا، اقلاً در همین جا غم نده…
ـ راه سفید به شما، از تگ ماشینتان دایم شمال گذرد…
پسرک قوطی هزاراسپند را یک سو گذاشت و خلطهاش را پیش آورد.
ـ پسته گیرید، عمو، شدّهٔ دراز، پوچ ندارد…
ـ اول بگو، که آب داری؟ ـ پرسید مردی، که پس پشتهها رفته بود.
ـ ها، آب چشمه، تازه، من حاضر…
پسرک ده متر آنسوتر از عقب خارسنگی چاینک آب را گرفته آورد.
ـ کانی، بریز، دست شوییم. اه، اه، اه! آب چشمه محرم جان. چشمه از این جا دور است؟ ـ کنجکاوی کرد از جمک نوشیده.
ـ برای ما، که عادت کردهایم، نزدیک، برای شما شهریان دور است.
ـ پستهات چند پول، دانا؟
ـ ده درم.
ـ ده شدّه جدا کن. حساب آبت را هم از یاد نبرآر.
ـ در طرفهای ما آب را نمیفروشند…
ـ ها… چندسالهای؟
ـ دوازده… چه بود؟
ـ با پسرم برابر بودهای.
ـ بچهتان مکتب میخواند؟
ـ البته، ولی سست، تنبل است. تو چه، در کدام صنفی؟
ـ من… دورهٔ جنگ در مکتب بسته بود، نُهـ دهساله، که شدم، کار بسیار شد، بز و گوسفند، گاو، فرصت خواندن نیست. بعد مکتب ما را معلم نیست گفته به قشلاق دیگر کوچاندند…
ـ های رفتیم، چه با یک وجب کودک کوچه لقیده مینشینی…
ـ حاضر، یک دقیقه، ـ همصحبت پسرک پول را دراز کرده سوی ماشین رفت.
ـ عمو، عمو، این پولتان زیاد!
ـ سلامت باش! ـ شنویده توانست پسرک و در جایی، که نوکک ماشین سفید میایستاد، اکنون چنگ و غبار حلقه میزد.
آدمان هر خیل میشوند، میگوید پدرش. وی ماهی دو بار ساعتهای سهـ چهار از خوابش میخیزد و یکی از گوسفندهای فربه را سر میزند، کله و پاچهاش را جدا، بغمبغم با کارد مایده میکند و به خورجین انداخته، جانب شهر، نزد کهنهآشناهای شانهفروش و کاردفروشش میبرد. از روی گفتش، ارزانتر، که میدهد، سهـ چهار کس جمع شده، بین خود گوسفند بتون را تقسیم میکردهاند… بیگاهتر، خورجینش پر، البته میآید، اما از پدرش امید نیست، انیق، که این دفعه هم گفتهٔ پسرک را اجرا نمیکند…
یک ژیگولی سرخ آمده ایستاد. راننده از بغاجش آب را گرفته به رادیاتور ریخت.
پسرک تازان پیش آنها رفت. دو نفر درون ماشین بحث داشتند.
ـ عمو، پسته…
ـ عمو! عمو! چه میگویی؟ رو از نظرم، دفع شو!..
پسرک حرفی نگفته به جای خود برگشت.
پسرک گاهی حیران میماند و فکر میکرد، که در این دنیای کوچک راه او کسی کسی را نمیشناسد، کسی را به کسی کاری نیست، همه بیگانهاند… برای آن که خود را اندرمان سازد، علف لوخ چید و سراسیمه نشده کلاه بافت، آن قدر خوشرو و باوفا نباشد هم، از نور سوزان آفتاب سرش را پناه میدارد…
اتوبوس زرد رنگپریده کنار ره قرار گرفت. موتورش یگان نقصی داشت مگر، که شوفر به کاوتن درآمد. پسرک لحظهای چند شخ شده بایستاد. از درون اتوبوس دهـ بیست جفت چشمان همسالانش به او مینگریستند.
ـ شدّهٔ پسته، پستهٔ شیرین… ـ پسرک زبان خایید.
ـ کسی پسته خواهد، فرود آمده گیرید، ـ گفت یکی از زنها، که دو نفر بودند. ـ لیکن شکمدرد شوید، من جوابگر نه…
خوشبختانه شدّهٔ بسیار داشت پسرک. به همه رسید و باز چهارـ پنج شدّهٔ دیگر ماند.
ـ به شهر میروید؟ ـ با هوس پرسید پسرک.
ـ ها، سیر و گشت داریم، سیرک تماشا میکنیم، باغ حیوانات را میبینیم، ـ گفت دخترک.
ـ میمونها را یاد کردهاند، ـ شوخیآمیز علاوه کرد بچهٔ لاغراندامی با تبسم.
ـ بیگاه برمیگردید؟
ـ ها، این قدر آدم کجا خواب میرویم..
پسرک دیگر گفتگوی هیچ کی را نمیشنید. دلش یکی به جوش آمد. آه، چه قدر میخواست، همراه این دخترچه و پسرچهها باشد، به شهر رود… ولی به یادش آمد، که کلاهش از لوخ، کرته و شلوارش کیهان باز ناشسته و خودش پایلچ…
راننده موتور اتوبوس را سه دفعه پی هم گیراند و میکشت. عاقبت اعلان کرد، که به راه میبرآیند.
ـ معلمه! التماس، من یک خواهش دارم. این همه پستهها به شما، گیرید، گیرید، بیپول، ها، بچهها، یک سنگپشت هم دارم، ـ گویان از درون خلطهاش برآورد، ـ این تحفه به شما… من حاضر…
پسرک چالاکانه عقب خارسنگ رفت. و لحظهای پس یک قبضه گلهای کوهی هفترنگ را آورد، که با کاغذ نم پیچانیده بود.
ـ این هم به شما معلمه، فقط کتاب بیاورید، زاری میکنم، یک کتاب…
داخل اتوبوس را نفسی چند خاموشی تام فرا گرفت. در بیرون ماشینهای خیلبهخیل، آدمان بیگانه این سو و آن سو میگذشتند.
ـ چه خیل کتاب؟ ـ تعجبآمیز سؤال داد معلمه.
ـ کتاب درسی حرفهایش کلانکلان… رنگه و صورتدار…
ـ کوشش میکنیم، باید در شهر باشد، ـ گفت معلمهٔ دیگر…
ـ من منتظر میشوم. مرا چند بار آدمان فریب دادند، حتی پولم را گرفته رفتند و دیگر نایستاده میگذشتند.
و پسرک با نگاه رخشان و پرامید از اتوبوس پایین فرود آمد.