ره به سوی آغوش مادر

داستان‌های کوتاه

در فضای خانه‌ای، که روی دیوار سفید آن نورهای ماه سرد آسمان زمستان عکس‌انداز می‌یافت، آواز شناس لحظه‌ای طنین‌انداز گشت:

ـ پ‍ِ‌س‍َ‌ر‌َ‌م…م…

و ناپدید شد. همین لحظه کفایت کرد، که او صاحب صدا را بشنود و زیاده از آن بشناسد. ولی دل شب بود و عقل و هوشش را خواب ربود و دیگر امکان اندیشیدن، چه ظهورات بود و کجا رفت گفتن نیافت…

زنگ تلفن را شنید، آسیمه‌وار از جایگاه گرم برخاست، ظاهراً صدای آن از پیشین بلندتر بود.

ـ لبیک… ـ گفت شهرت هنوز به تاریکی عادت نکرده. آواز آرام هم‌صنفش را شناخت. و پرسید:

ـ تینجی است؟

ـ هم‌م… پدرت خواهش کردند، که به تو رسانم: احوال مادرت وزنین شده است. به خانهٔ اکه‌ات خودت خبر ده…

شهرت معنی زنگ را فهمید. وی چند سال این‌جانب این لحظه را منتظر بود. اینک، آن فرا رسید، فقط افسوس خورد، که دم واپسین دست مادر را گرفتن میسر نگشت…

همراه برادر و ینگه و پسرچهٔ هشت‌سالهٔ آنها قابوس جانب اگبه ره‌سپار شدند. این راه آسمانی را از آنجا که برف زیاد باریده و قله‌اش را سراپا زیر تصرف خود درآورد، یک ماه پیش‌تر بسته بودند. اما مردم کارافتادهٔ کوهستان چون آیین‌های قدیم پیاده و سواره علاجی یافته عبور می‌کردند. موضع از همه دشوارگذر یا کس‌ناگذر گفته شادمان‌دره را می‌حسابیدند. از آن طرفش هیچ باکی نیست…

تا دامان اگبه اندک ره مانده و به دماغ بوی برف رسید و سردی تیز آن احساس، آسمان بالای اگبه تارفت تیره‌تر شد. و ماشین با عذاب پیش می‌رفت. داخل آن باز چهار نفر دیگر هم‌سفر، سومکه‌های پر از لباس گرم و توشهٔ ره بودند.

قابوس «من گرسنه» گفت.

شهرت نان و سیب داد. جیانش آرامید.

خودشان هم گرسنه، ولی دلشان چیزی نمی‌جست، مثل پیشین، اگبه را، که گذشتند، بعد نزدیک نصف‌روزی ناهاری می‌کنند.

ماشین خیلی بالا رفت، ره مارور تاب می‌خورد، از سرگاه اگبه دهکدهٔ پایانی چون در روی کف می‌تافت. شهرت این دفعه درودراز نه، یک نظر افکند خلاص، چون‌که هوشش پابند خانواده‌شان بود…

… شب توی همراه پدرش سر بالین مادر نشستند.

ـ کمپیر، ببین، که کنجه‌پسرت جامهٔ دامادی به بر کرده است، آرزو می‌کردی، دیدی، دیگر آرمانمان نماند…

شهرت کف دستان پرآبلهٔ مادر را بر لبانش برد و بوسید. و گویی نور دیدگان پیرزن افزود، لبانش مایل تبسم شدند، چهره‌اش مدار شکفتن می‌کافت…

بعد از چله‌گریزان عروس و داماد به شهر آمدند. دو ماه پس دل‌افروز به شهرت گفت:

ـ من به ناحیه می‌روم.

ـ مگر یگان واقعه روی داد؟

ـ نه، فقط می‌خواهم همراه مادرتان باشم، دعا گیرم.

ـ مادرم بستری باشد هم، تنها نه‌کو.

ـ می‌دانم، مویسفید مرد، دست‌کوتاهی می‌کشند.

ـ خواهرانم زودزود می‌آیند، سربان می‌شوند…

ـ خود را فریب ندهید. آنها سربچه، با تشویش‌های خانواده‌هایشان بندند، در دیگر دهه‌ها زندگی می‌کنند.

ـ خیر، سخت مشکل شود، همسایه‌زنان یاری می‌دهند.

ـ تا کی؟ تا کی مادر هر لحظهٔ ضرورت نگران آنها می‌ایستد. بعد کی آنها را رفته جیغ می‌زند؟

دل‌افروز، که در ده به وایه رسیده است، از بسیار نازکی‌های روزگار باخبر بود، از این رو دوراندیشی ظاهر می‌کرد…

و دل‌افروز همه‌روزه بستر پیرزن برجامانده را نرم و تازه نگاه می‌داشت، موهای سفیدش را شانه می‌زد، دست و پاهای بی‌مدار و شخ‌شده‌اش را می‌شست و مالش می‌داد…

پدرش را از خجالت نزد مردم رهایی بخشید. دل‌افروز سفره‌دار و گرمی خانواده بود…

و ساعتش پر شد و دل‌افروز نبیرهٔ پیرمرد را به دنیا آورد…

ـ دیگر امکان رفتن نیست، ـ راننده ماشین را از حرکت بازداشت. ـ نمی‌خواهم، که جان شما را به خطر اندازم. برف ماند، آفتاب برآید، بعد…

چهار طرف برف‌پوش بود، در هوا نیز پغه‌های برف می‌رقصیدند.

ـ اکنون عقب هم رفته نمی‌شود، ـ باز آواز تأسف‌انگیز صاحب ماشین را شنیدند.

ـ ناحد یگان علاجی نباشد، ـ گفت برادر شهرت.

کسی صدا نبرآورد، به انتظاری تن داده بودند.

ولی آنها، شهرتینو، شتاب داشتند.

و حالا ظاهراً در سراسر دنیا از اگبه دیده زورتر چیزی و موجوداتی نبود. الم‌آور آن، که اگبه غم اندوه این چهار نفر مسافران را نمی‌خورد. اگبه گنگ و کر و سرد بود، نمی‌دانست، که آن طرف، پایین‌تر جسد مادر شهرت فرزندانش را چشم‌دار است… اگبه بی‌رحم و کرخت می‌ایستاد…

روز بیگاه شد، شب تار فرود آمد.

کلان‌سالان در پرتو تیرهٔ چراغ خیرهٔ داخل ماشین، هر کی هر چه داشتند، خوردند. ولی شهرتینو بزور لقمه‌ای چند به دهان بردند… او بار نخست تا چه حد گاهی تلخ بودن پارهٔ نان را فهمید…

کار از کار گذشته بود، تقدیر حکم خود را رواند، از آخرین دیدار چهرهٔ سرد و پراژنگ مادر محروم ماندند…

ـ خویش و تبار، اهل ده همه جمع شده‌گیستند…

ـ بوده‌گی گپ، مویسفید را تنها نمانده‌اند، ـ با دل‌پری جواب داد شهرت. ـ فقط راه ما را از پاییدن به یک جا رسیده‌گیستند…

آنها ده‌ها مرتبه توسط اگبه رفته می‌آمدند و اولین دفعه است، که این قلهٔ بی‌جان و بی‌پروا آنها را به آغوش خود اسیر گرفت و معلوم نبود، که کی خط آزادی می‌دهد…

باری عین اوج تابستان زنگ زده خبر داد، که پگاه فلان ساعت با سه نفر همکاران به ناحیه رسیده می‌روند، سفر خدمتی دارد. ولی گپ خانه به بازار راست نیامد. دو ساعت دیر برآمدند، در راه اندک زیادتر دم گرفتند و هنگامی به دهکدهٔ دشت قاضی وارد شدند، شهرت از دور، در خم‌گشت حیاطشان پدرش را دید. مویسفید لب جو راست می‌ایستاد.

شهرت تنها بیگاه از همسرش فهمید، که پدر بیشتر از چهار ساعت در کوچه چشم از راه آمدن فرزند نکنده منتظر نشسته است…

بیگاهی شهرت و همکارانش به حیاط آمدند، دست و روی شسته سر سفره نشستند. بعد از «خوش آمدید، مهمانان عزیز» گفتن و چای گرم آوردن شهرت و پدرش عذر خواسته بیرون برآمدند.

همراه به عیادت مادر رسیدند، که خانه‌یک علیحده داشت. شهرت هر دفعه، که آید، از رخساره‌های زمانی سرخِ مادر می‌بوسید، دستان کم‌خونش را به دیدگانش می‌برد.

ـ کمپیر، کنجه‌پسرت با دوستانش برای خبرگیری آمده است…

اشک در گرد چشمان مادر حلقه زد.

ـ شکر… شهرتکم لایق مهربانی دوستان شده است و من… نمی‌توانم، که از جای خاسته حرمت و عزت مهمان‌ها را به جا بیارم…

ـ نه‌ه، به دل نگیرید، همه‌اش آماده است… گاه‌گاه نبیره‌تانه آورده نشان می‌دهد؟ ـ از مادرش پرسید.

پیرزن مژه زد، که معنی «بلی» را داشت…

ـ گوسفند کشتیم، کمپیر، ـ گفت مویسفید، ـ حاضر کلین آب شوربا می‌بیارد…

وقتی به سر سفره برگشت، کسی از مهمانان پرسید:

ـ خاله نمی‌تابند، صحت‌سلامت‌اند؟

ـ کی؟ ـ نفهمید شهرت.

ـ مادر را می‌گویم، احوالشان نغز است؟

ـ ها، آن کس دو سه روز پیش به خانهٔ آپای کلانی رفته‌اند، شاید امروز بیایند…

شهرت استحاله نمی‌کرد، اما آن روز نمی‌خواست، که دوستانش سر نان و نمک خجالت کشند…

نیم‌خواب و نیم‌بیدار ساعت‌ها گذشتند و صبح روز نو دمید. «اگر در خانه می‌بودیم، این سحر به سر خاک مادر رحمتی‌ام می‌رفتیم.» و دندان به دندان ماند. راننده سیگار می‌چکید.

ـ خیریت، برف باریدن بس کرده است.

ـ ازدسر راه بند.

ـ آن طرف اگبه، اگر تراکتور باشد، برف را تازه کرده، راه کشاده‌راه کشاده می‌بیاید.

ـ رفت و نیاید چه؟ ـ پرسید اکه‌اش.

ـ راستش را گویم، شما باید بدانید، حالا موسم راه اگبه کشادن نیست… بعد بولدوزرچی مگر خواب دیده، که ما این جا بند مانده‌ایم؟

ـ نه، ـ گفت شهرت، ـ از این آب و هوا لطف و مرحمتی چشم‌دار شدن بی‌عقلی است. برای ما یگانه راه پیاده رفتن. قابوس را با نوبت پشتاره کرده می‌بریم. گوشهٔ تلپکش را پایین فرود آورید، ینگه، مبادا گوش‌هایش را خنک زند، شرفش را هم سخت بندید. از اگبه آن طرف‌تر شاید یگان ماشین، هیچ نباشد، تراکتور یافت می‌شده‌گیست…

آخر مویسفید می‌دانند، که ما رخت سفر بسته‌ایم، رسیده نرویم، احوالشان چه می‌شود؟..

برف تا زانو بود، در قله‌های اگبه تا میان می‌رسید و آن سویش رفته‌رفته باز تا زانو پایین آمد. مؤلف به تصور کردن مشکلات این لحظه‌ها می‌کوشد، ولی قلم به توصیف و افاده عاجز است. هرچند پاهای یکی ورمیده و دیگری سرمازده… و مثل کنده کشاله می‌کردند، و باورشان نمی‌آمد، که از محاصره و چنگال برف‌های اگبه رها یافتند…

گویی رها یافتند…

کنج ره نشستند، تا آرام نفس راست بکنند، به خود آیند، آخر قطعهٔ کس‌ناگذر را پس سر کردند…

غلغلهٔ ترمه، که از بالا سرازیر فرود می‌آمد، در یک آن همه را به دهشت کشید. برادر و ینگه‌اش جسته از دم بلا گریختند. شهرت نیز می‌توانست، لیک دید، که جیانش قابوس جان‌حال دویدنی شده پیش‌پا خورد. و او، که از همه نزدیک‌تر بود، باز ایستاده عقب گشت. قابوس را برداشته تِله داد، به امیدی، که اندکی سرعت تاختش افزاید.

قامتش را راست نمود، دیگر فرصت قدم برداشتن نشد…

ترمه سنگ و سنگ‌ریزه، هر موجودات سر راهش پیش‌ایستاده را به هم می‌آمیخت و روفته می‌برد. شهرت را نیز به کامش افکند…

ثانیه‌ای آن صدای برایش از اوان طفلی آشنا را زیر بناگوشش روشن شنید. سپس، امواج غدار ترمه آدمی را، عالمی را، صدای عزیزی را با هم آمیزش داد و پخش کرد…

کوه‌های ساکت رو به روی، آسمان تیرهٔ بلند از این بازی زندگی و طبیعت ظاهراً به تحیر افتاده بودند…

← بازگشت به آثار