باغوحش
این واقعهٔ خونین و ناشنیده در زندگی شهر بزرگ ناگهان رخ داد و همگی یک شبانهروز – بیست و چهار ساعت یا هزار و چهارصد و چهل دقیقه – ادامه یافت و نه تنها در تمام گوشه و کنار کلانشهر، بلکه هزاران فرسنگ دورتر از آن غوغا برانگیخت. و بیشتر ساکنان دریافتند که دنیای امروز بسیار شکننده است و در یک آن ممکن است به شکست و ریخت فاجعهآمیز دچار آید…
فضا بسیار تیره بود، روی آسمان را سراسر ابرهای غلیظ سیاه پوشانده بودند.
و ناگهان منظرهٔ عجیبی پدید آمد.
از سوی جنوب غربی شهر بزرگ انبوهی بیشمار و پرهیاهو از زاغان، که گویی صف کشیدهاند، یکنواخت پروازکنان میگذشتند. هرچند آغاز فصل دلانگیز بهار حکمفرمایی داشت. هزاران هزار زاغ سرود هولانگیزی میخواندند. همزمان صدها تن از ساکنان، گویی کر یا کور باشند، بیپروا سرگرم رفتوآمد خود بودند و دستکم سر به سوی آسمان برنمیداشتند.
یک جوان استثنا بود. بنابراین کنجکاوی نشان داده، به تماشا پرداخت. و با شوق و علاقهٔ بسیار مشاهده کرده، پی برد که در خلاف جهت آن انبوه – همتایان خود – یک زاغ بال میزد، پیچوتاب میخورد، میان همجنسان خود، در میان آن امواج پرقدرت، راهی به سمت دیگر میجست، و شگفتآور است که به هیچیک از آنها برنخورده، به دشواری اندکاندک پیش میرفت. ولی همنژادانش بیشمار بودند…
بیچاره زاغ! چه زور بیهودهای میزنی؟ کار تو مانند نقش بر روی آب آفریدن است. آسان نیست در برابر انبوه قامت راست کردن، – از دل گذراند مرد جوان. همزمان به جرئت و استواری آن زاغ تنها و یکرو آفرین گفت.
میخواست پایان کار و پرواز زاغ را ببیند. اما موج انبوه زاغان هیچ پایان نمییافت تا آن زاغ یکرو و دلیر و سرکش به فضای خالی برسد.
چشمانش خسته شدند.
حوالهات به خدا، ای زاغ تنها!
و جوان از پی اندیشههای دیگر خود افتاد…
او که هنوز مجرد است و تازه بهار بیست و هفتم خود را از سر میگذراند و زاده و ساکن کلانشهری نه چندان بزرگ است – شهری که جمعیتش اندکی بیش از پنج میلیون نفر است، افزون بر این به چند زبان آزاد و باسوادانه سخن گفته و نوشته میتواند، بارها به دیگر کشورهای دنیا، حتی آن سوی اقیانوس سفر کاری انجام داده است – گاهگاه افسانهٔ غریبی را که در نوجوانی از پدربزرگش شنیده بود بریدهبریده به یاد میآورد…
بود و نبود، در زمانی دور، در مکانی آباد پادشاهی میزیست. باری همسرش بیمار شد و دیری نگذشت که به امر قسمت درگذشت. شاه و پسرش تنها ماندند. سالها سپری گشت و سایهٔ خدا باز زن گرفت و همسرش پس از نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه دختری زایید.
به برکت هوشیاری و مشاهدهکاری، پسر پادشاه از راز خواهرش آگاهی مییابد و ستارهشناسان دربار و خردمندان با حیرت و ندامت و ترس و هراس سر افشانده گفتند:
– این طفل به سرزمین ما بدبختیهای زیاد میآورد، قدمش نامبارک و خود بیرحم است، زیرا از تبار دیوان خونخوار میباشد…
نامادری به غضب آمده، آن بچه را از دربار میراند؛ پدر گرچه دلش میسوخت، از ترس زن جوان برای سد راه شدن جرئت کرده نمیتواند. در این مدت دختر سایهٔ خداوند به بلوغ میرسد و پیشگویی ستارهشناسان و عاقلان و غیبدانان ثابت میشود. دختر دیوزاد در آغاز یکیک همهٔ جانوران خانگی را فرو میبرد. سپس پدر و مادر، دیگر خویش و تبار را. با گذشت اندکی فرصت در آن دیار خرم یک موجود زنده نمیماند. پسر از دربار راندهشده حادثههای زیادی را از سر میگذراند، از جمله در جنگل با دو شیربچهٔ یتیم رشتهٔ دوستی میبندد و عاقبت آن دختر دیونژاد را، که پسر پادشاه را هم نیت خوردن داشت، شیرانی که روزگاری مهربانی دیده بودند خامدران و پارهپاره میکنند، ولی گوشتش را حتی بو نمیکشند…
شیر – شاه حیوانات به نقش روی سنگ حکاکیشده، که آدمی با بازوان نیرومند لنج شیر را میدرید، نگاه افکند و گفت: – اگر شیران قابلیت حکاکی میداشتند، پس آدم را زیر پنجههای شیر میدیدید…
یکی از بازیافتهای کمنظیر و تماشایی کلانشهر، بیشبهه، همین باغوحش بود. آن تقریباً در مرکز، روی جزیرهای که مساحت عمومیاش بیش از بیست هکتار است موقع گرفته، از دو طرفش آب دریا لپهزنان، سنگینسنگین نفس کشیده، بیپروا جاری میشد. باغوحش را از دو جانب ساحل، که بناهای بسیارطبقه، خیابانهای کلان، میدانهای پر از گل و بوته بنیاد یافتهاند، شش گذرگاه پیادهرو و دو راه ماشینگرد – که به واسطهٔ آن روز در میان تنتن غذا برای حیوانات میآوردند – با کلانشهر میپیوست. گرداگرد جزیره پنجرهپیچ آهنی است و تهکرسیاش غلیظ، بلندیاش پنجشش متر، از این رو هنگام آبخیزی بیآسیب میماند. داخل صحن حویلیاش را بیشه و مرغزار زیب میبخشید و بالای شاخساران دهها نوع مرغکان از صبح کاذب تا فرارسیدن گاوگم مسابقهآسا نغمهسرایی میکردند. رویروی زمین بیرونی آن صدها خارپشت و سنگپشت بیگاهیها یا صبحگاهان خزیده میگشتند. بهار و تابستان و تا سرشدن باریدنهای موسم خزان، هفتهای یک مرتبه شبها، وقتی کل درهای باغوحش برای تماشاگران بسته میشدند، هزاران جانور مختلف شکمسیر را به بیشهزار سر میدادند تا خود را اندکی از حبس قفسهای بزرگ آزاد احساس نمایند و بیملال جست و خیز زنند. بیشه را شبانه چراغان پرقوت نورافکن روشن نگاه میداشتند. و عجب منظرهای فراهم میآمد.
باری کارگردان شبکهٔ تلویزیون جغرافی، که آدم هوشیار و مشاهدهکار بوده است، با وعدهٔ نوارگیری عادی منظرههای گشتوگذار حیوانات باغوحش در بیشه حق فیلمبرداری را پیدا نمود. گروه او تا سحرگاهان مشغول کار میشد یا اکثراً منتظر میماند. بعدتر دریافتند که کارگردان زیرک لحظههای جفتگیری شیر و پلنگ و گرگ و آهو و دیگر جانوران را منتظر مینشسته است. او از این خصوص، با همهٔ نازکیهای محرمانهاش، فیلم مستند علمیعامیانهٔ خیلی رغبتآوری را روی کار آورده، به شرافت بازار تبلیغات و فروش هزار هزار دیسک – هرچند این گونه تجاوزها در بیشه و صحرای طبیعی هم کم نیستند – صاحب پول زیاد شد. خصوصاً صحنهای که شیر نر مادهشیر جوان را با پنجههای پیش نیرومندش زیر خود کشیده، بیایست تا پانزدههجده دقیقه تجاوز میکرد، غریزهٔ حیوانی در نهادشان پنهانماندهٔ زمرهای از آدمان سستاراده را شعله میزد. و آدمان روشن پی بردند که درون آن بیشهزار قلمرو باغوحش، وقتی درنده و چرنده و خزندهها بوی آزادی را حس میکنند، چه احساسات پرشور و غلیانی موج میزده است. هزاران نفر از طریق شبکهها طلبگار آن گشتند که باغوحش شبها نیز درهای خود را به روی مردم خواهشمند باز نماید. ولی رهبریت درگاه این اقدام را جایز ندانست…
آن افسانهٔ بافته و ساختهٔ خلقی، طبیعی است که یادداشت کهن است، ولی الحال رغبت مرد جوان را، که در منزل پنجاتاقهٔ طبقهٔ بیست و هفتم عمر به سر میبرد، باز از پدر و مادر جدا، افسانهٔ کاملاً دیگر معاصر به خود جلب مینمود. درواقع، آن بغایت تعجب میانگیخت. به چشم و گوش خود باور نمیکرد که چه طور آدمانی که زبان و ملتشان و سن و سال و جنسشان گوناگون، بر زم این باشندگان کشور، حتی قطعههای مختلفاند، عین زمان تقریباً یکرنگ به هیجان میآیند و اندیشه میرانند. درک و فهمیدن آن چیز این لحظه مطلقاً امکانناپذیر میتافت، که چه طور آنها، بگذار آشنای مرد جوان باشند هم، در مسافت هزاران هزار فرسنگ دور ایستاده، اطراف یک احساسات ناشناس، بیخبر از همدیگر متحد شده میتوانند؟ شاید امر تصادف است؟ نه، کدام یک رشتهٔ ناآشکاری هر نفر آنها را سخت به هم پیوسته است. به این جای شبهه نیست. از دیگر طرف، مرد جوان، که حالا نزد پنجرهٔ آشپزخانهاش راست ایستاده است و کوشش فهمیدن دارد، طی سالهای پیشین در نقطههای مختلف سیاره با آنها رو به رو آمده و آشنایی پیدا کرده است، اما آنها چه – آنها یکدیگر را نمیشناسند که؟!
در صفحهٔ کامپیوتر شخصیاش عکسهای بسیاری را پدید آورد. از پیشین دیده، این لحظه بادقتتر به عمق آنها نگریست. چشمها و چشمها و چشمها، نگاه آهو و شتر، گرگ و پلنگ، میمون و شیر، عقاب و لاشخور، خرس و قوچ کوهی، روباه و شغال، طاووس و مارها… به نظرش عادی تافتند. اما زمانی که ماهی پیش، خود نمیفهمید با چه خیالی هر یکی را عکس برداشت، ظاهراً بازیافت ابداعی و عجیب نمود. بنابراین، از روی عادت به عنوان الکترونی دوستانش فرستاد. قبلاً نیز چنین اقدام صورت میگرفت: این یا آن عقیدهاش را مربوط به رویدادهای عالم ارسال میداشت، تا آنها واکنش نشان دهند و مبادلهٔ افکار به وجود آید. یک نوع رابطهٔ اجتماعی.
ولی این دفعه کار تماماً رنگ دیگر گرفت: همهٔ یاران دور و نزدیکش خواهش میکردند که پستش را بگشاید و نتیجهٔ آنها را بخواند. تشویشآمیز صدا میداد ندایشان، گویی بانگ خطر زدنی بودند. مرد جوان باطناً گرچه بیحد به حیرت افتاد، قدری بیضابطه شد. چه، نگاه کدام یک از جانوران آنها را، و مهمش، از چه باعث هیجان انگیخته باشد؟..
«شیروان، دوستم، عمیقتر نگر – نگاه حیوانات باغوحش شهرتان ها-راس-زَ-ده-اند!!!» – نوشته است همسالش از زلاندیای نو.
«درستتر بین، جانوران تو را کسی یا چیزی، کدام موجوداتی به ترس گرفته است» – این نقطهٔ نظر را آشنایش از شهر ازمیر ترکیه ارسال نموده است.
آشنای امریکاییاش از نیویورک، که مرد جوان آن جا مدتی زبان انگلیسیاش را تکمیل داده و در طبقهٔ هفتاد و چهارم منهتن زیسته بود، باز هم عجیبتر ابراز داشته است: «شیروان! اهمیت ده، کل باشندگان باغوحش منتظر روی دادن چه حادثهٔ ناگوار، شاید دهشتانگیزند! SOS!»
«آنها را مگر کسی به گرداب سحر و جادو انداخته است؟!» – با خطاب میپرسید همسبق چینیاش.
«من بار اول این گونه چشم و نگاه وحشتزده را میبینم. احتمال همهٔ جانوران به یگان وبا گرفتارند؟» – اندیشه رانده است جورهٔ آلمانیاش از برلین. شیروان بیش از یک سال آن جا دانشجوی دانشگاه منجمنت و تکنولوژیهای نو بود.
«آنها را کسی، یا کدام جانزادی از راه زدنی است! همهٔ حیوانهای تو میان آب و آتش قرار دارند… – نوشته است آشنایش از توکیو. – مبادا آنها یکباره خودکشی کنند!..»
شیروان اول این همه را هرزه پنداشت. قدری پس فکرش به غلیان آمده، زیر پایش زمین را حس نمیکرد. یکی از عکسها را هرچه بادا باد گویان گشود: چشمان خرس. شاید همین نگاه را مردم نگاه خونآلود یا خونپالا گویند؟ – از دل گذراند مرد جوان. – چه تصادفی؟! همان خرسی که دوران بچگی همراه پدربزرگش از مردن یا کشته شدن رهایی بخشیده بودند…
درنا، که تازه از گلوی گرگ استخوانپاره را با نول درازش بیرون برآورد، تهدید گرگ حریص را دیده، از دل گذراند که هرگز من بعد به جانوران ناسپاس یاری رساندن نشاید…
در میان مرغزار کوچک پستخمی، که از پیراههٔ بیشهزار کوهدامن اندکی بالاتر موضع گرفته است، تلهٔ بزرگی گذاشتهاند و مادهخرس بزرگ بور به دندان سخت آن درمانده است. خرس ناچار، که دلش بر اثر آزادی را گم کردن ریشریش میشد، جانکاهانه ندا برمیآورد. نالهاش به اطراف غوغا میانگیخت. یکدو بار تاب خورد، زنجیر تله را کشاله کرد، ولی کجا، هزار زور زند هم، رهایی یافته نمیتوانست. دو خرسبچهٔ تماماً خردسالش گرداگرد در دو و تاز و تاب و توان به مادر اسیرافتادهشان یاری رساندن نداشتند.
یک فرصت پس از کجایی گروه نوجوانان دهدوازدهساله پیدا شدند. اول از بالای پستخمی، که دیوارش را باران شسته بود، ایستاده، تماشا کردند. سپس یکی گفت:
– جگر و تلخهدان خرس برای بعضی کسالتها دوای خوب است!
دیگری گفت:
– روغنش را نمیگویی؟ به پول نغز فروختن ممکن.
سومی حیرانحیران اظهار نمود:
– خرس زنده، چه طور روغن و جگر و تلخهدانش را میگیریم؟
– کارد داریم، پوست میکنیم…
لحظهای خاموشی فرا آمد.
– من میدانم! – فریاد زد بچهٔ قامتبلند، که از چشمانش گویی آتش میپرید. – سنگسار میکنیم! خرس پابند علاج گریختن نمییابد. زدهزده میکشیم، بعد پوست میکنیم.
و خود سنگ از مشت بزرگتر را گرفته، سوی خرس هوا داد. عبرت و جرئت او دیگر همسالانش را روحبلند ساخت و قیامت برخاست.
همه پیروش شدند. بر سر مادهخرس گویی از آسمان گلولهها میریختند. برابر این داد و فریاد، نداهای «اوه»، «قریب رسید»، «چه ضربهای!»، «نشان گیر!» به هم پیچیده، شوق و رغبت توده را به هم میآمیخت و بیدار میکرد.
مادهخرس زیر ضربهٔ هر سنگ آه میکشید، لیک هیهات، از یک سنگ رهایی یابد، به دیگرش برمیخورد. رفتهرفته خسته و بیرمق این سو و آن سو میدوید، زنجیر دام کشیده میشد، دور رفتن نمیگذاشت.
صدها سنگ به تن پرپشمش رسیده، پایین میغلتیدند. مرغزار به سنگزار تبدیل مییافت. کدام سنگ تیز پوست بدنش را رخنه زد مگر، که خون شارید.
– با سنگ تیز بزنید!
تودهٔ بیرحم ولولهآمیز سنگ تیز میجست و سوی مادهخرس تیروار هوا میداد.
– سختتر بزنید، حالا از پای میافتد، نشان گرفتن آسان میشود.
اگر یگان نفر قدری مشاهدهکار آن لحظه به روی آن شومبچههای بیذات مینگریست، روشن میدید که حالا از چشمانشان آتش و خون میپرد.
مادهخرس عاقبت سرازیر غلتید، باز هم پای میجنباند و سر میافشاند. از لنجش کف خونآلود جوشیده میشارید. جانور از حال میرفت. پهلو افتاده، دیگر مجالی نمییافت که از ضربهٔ سنگها بگریزد.
این لحظه نوه و پدربزرگش به میدان فاجعه رسیدند. مادهخرس خسخسزنان به زور به زور، سنگین، کوتاهکوتاه هنوز نفس میگرفت. آنها نزد جسد نیمجان مادهخرس راست ایستاده و پدربزرگ نمیدانست چه طور غضبش را فرو برد.
– افسوس، دیر کردیم، – گفت او به نوه و به صدها سنگهای خرد و کلان، اکثرشان خونآلود، نظر افکنده، تصور نمود که چه وحشیتی رخ داده است. – پلیدان بدذات!
خرسبچهها نالهکنان از مادهخرس دور رفتنی نبودند. گویی فهمیدند که پدربزرگ و نوه – پشتیبان و حمایتگران آنها حاضر شدند. ظاهراً ترس و هراس از چشمانشان گم شده و خود را از روی غریزه به شکم و تختهپشت مادر میمالیدند. نوه پی برد که مادهخرس از پدربزرگش چشم نمیکند. و آن جانور خدا، گویا، خاطرش جمع که فرزندانش من بعد سرسان و سرگردان نمیمانند، آرام، بیآواز جان به جبار سپرد.
از بالا، رویروی پیراههٔ تنگ آن مخلوقان دوپای آدمصورت یکیک به زیر فرود آمدند. پدربزرگ و نوه به آنها اهمیت ندادند.
– خرسبچهها را به شهر میبریم، آن جا باغوحش کلان هست، میفروشیم، پول خوب میدهند، – گفت همان نوجوان قامتبلند.
– به من نمیفروشید؟ – پرسید پدربزرگ، به خرسبچهها نظر دوخته.
وی اندکی از شصت بالا، موهای سرش انبوه و ماش و برنج، کتفانش وسیع، مشتهایش قوی و نگاهش تیز بود.
– چند پول میدهید؟ – پرسید نوجوان، کمی به هیجان افتاده.
– چیزی که در کیسهام باشد، قدری برای تاکسی بماند، کفایت.
پولهای جیبش را بیرون کشیده، به روی سنگهای خونآلود مرغزار گذاشت.
– طناب ندارید که؟
– برای چه لازم؟ – سؤال کرد پدربزرگ.
– خرسبچهها را چه طور میبرید؟ هی کرده یا کشالهکنان؟ – باز کنجکاوی کرد آن بچهٔ حریص.
– من آنها را جادو میکنم، خودتان میبینید، – گفت پدربزرگ.
– چه طور؟
– عادی. به گوششان دعا میخوانم.
– بعد چه؟ آنها شما را میفهمند؟
– البته! – کوتاه نیامد پدربزرگ.
– عجیب…
پدربزرگ نزد خرسبچهها به زانو نشست. پشت یکی را با کف دستش نوازش کرد. سپس آهسته دهان به گوشش رساند و پچپچزنان یکدو دقیقه چیزی گفت که خودش میدانست و خدا و آن خرسبچهٔ یتیم. سپس خرسبچهٔ دوم را نیز بیسراسیمگی جادو کرد.
– خیر، ما میرویم، – گفت پدربزرگ. و پیشپیش قدم زد. نوهاش از عقب…
چه معجزهای! خرسبچهها مادهخرس مرده را از یاد برآورده، بناگاه از پشت پدربزرگ و نوه راه پیش گرفتند.
قاتلان مات و حیران مانده، تاب دهان گشودن نمییافتند.
پدربزرگ و نوه و خرسبچهها خیلی دور شدند. آن جوان قامتبلند به خود آمد و آهسته خم شده، از روی سنگ پولهای جایجای خونآلود را برداشت…
پدربزرگ و نوه در طربخانهٔ فضابازِ بام طبقهٔ دوازدهم بنای چهلودو طبقه غذای نصفروزی میخوردند. از دیرباز این عادت، که هر هفته روز معین صورت میگیرد، در مناسبت آنها جاری است.
– تلفن موبایل، که طریق آن عکس همدیگر را میبینیم و کدام لحظهای که دلمان کشد، صحبت میآراییم، چیز خوبی است. ولی دیدار، رو به رو نشسته، به چشم همدیگر نگریسته، گفتوگو کردن گپ دیگر، – گفت پدربزرگ. – و تشکر، که برای من فرصت مییابی.
– من هم شما را یاد میکنم، گاهی دلم گم میزند، – به تصدیق سخن پدربزرگ افزود نوه.
– اینک این دریا را بین، با وقار و تحمل، جزیره را به آغوش گرفته، بیایست آبش روان است. به سان زندگی، عمر آدمیزاد زودگذر…
– پدر و مادرم زنگ زده بودند. به پدربزرگت سلام رسان گفتند.
– سلامت باشند. احوالشان چه طور؟ به طرفهای ما آمدنیاند یا نه؟
– کارهایشان خوب. مهلت رخصتیشان فرا رسیده است. فرصت و امکان دست دادهاند، همراه خواهرکم بهر تماشا به سفر شهرهای پراگ و پاریس، رم و وین برآمدهاند.
– جهان گشتن عجب کار دلخواه است. خواهرکت چه طور؟ دیرگاهی است آوازش را نشنیدهام.
– از خودتان گپ نمیماند. در دانشگاه اروپایی خواندن کار آسان نیست. هر ساعت زندگیاش بهحساب. به هر حال، من خواهش میکنم که گاهگاه به شما، وقت یافته، زنگ زند.
– برکت یاب، جان بابا! تشویش نکش، فقط بگو که مبادا زبان مادریاش را فراموش کند…
– نه، فراموش نمیکند.
– باورت کامل است؟
– بله. من به خواهرکم همان واقعهٔ تاریخی را قصه کردهام.
– کدام واقعهٔ تاریخی را؟ – پرسید پدربزرگ، به شوق آمده.
– یاد دارید، شما هر سر وقت تأکید مینمودید که در ردیف دانستن زبانهای انگلیسی و روسی و آلمانی یا فرانسوی زبان مادریام را از مد نظر دور نیندازم…
– بله، تو یکرویی ظاهر میکردی. «وقتی زبانهای جهانی را خوب میدانم و آزاد حرف میزنم، چه ضرورت زبان مادری» میگفتی.
– راست. بعد، تخمیناً ده سال پیش، که من دانشجوی سال دوم بودم، خارجیها آمدند و ترجمان جسته، آزمون گذراندند. به هر ساعت راهبلدی و ترجمانی مبلغ نغز وعده دادند. من خود را نامنویس کردم.
– بله، به خاطرم رسید. شبهه داشتی که سطح زبان انگلیسی دیگر همسالانت بلند است و غالب آمدنت به گمان…
– سپس معلوم شد که آن جوانان عموماً زبان مادریمان را نمیدانند، از این رو مرا که اندکی بهتر به زبان مادری گپ میزدم، انتخاب نمودند.
– بعد قائل شدی که زندگی خود استاد و مکتب بزرگ است و به اندیشه و اعتماد انسان تغییرات وارد کرده میتواند. و همان آزمون برایت درس خوب بود.
– خلاصه، دلتان پر باشد، خواهرکم زبان پدربزرگ و بیبی و نیاکان را هیچ گاه فراموش نمیکند.
– باشد، من هم امیدوارم…
– بیبیجانم، خداوند به درگاهش قبول فرموده و جایشان جنت باد، هر گه دعا میدادند که «فرزندانم، هر کجا باشید، از تقدیرتان، فقط صحتسلامت باشید و پروردگار در پناهش نگه دارد». شاید خواست خداست که ما همه برای از یکدیگر دور دور زیستن عادت کردهایم. گرچند اسکایپ زنده باد!
– بیبیجانم!.. چه خوش صدا میدهد از زبانت. همان صبحی که تو به دنیا آمدی، تمام شب دعا و آرزوی صحتسلامت روشن شدن چشم مادرت ورد زبانش بود. از شادی «مهمان نو، عمرش دراز شود»-گویان به خود جای نشست نمییافت. بامداد زود مرغشوربا پخته، بهر عیادت مادرت رفته بود…
– بله، مادرم، بعضاً قصه میکردند.
– افسوس، بیبیجانت زود از دنیا رفت. زن بهشتی بود…
– یاد میکنید، پدربزرگ؟
– بیبیجانت را؟
– بله.
– نه.
– چرا؟
– چونکه بیبیجانت، چهرهٔ تازه، تبسم ملیح، سخنهای دلکشش همیشه همنفس مناند. حاجت به یاد کردن نیست…
– عجیب…
– درواقع، طریق تلفن اشاره کردی که کدام مصلحت داری؟..
شیروان پابند خیالی لپتاپش را برآورده، فعال کرد، عکسهای چشمان شیر و پلنگ و خرس، میمون و گرگ و روباه و امثال این جانوران را گشوده، به پدربزرگش اشاره نمود:
– بیایید، بادقت این نگاههای حیوانات را از نظر بگذرانید. شاید به سر شما هم، پدربزرگ، یگان فکر و گمان آید.
پدربزرگ موشکافانه بهنوبت هر یک عکس را دید. ظاهراً به هیچ نتیجهای آمده نتوانست.
– بداهتاً گفتن دشوار است که این نگاهها چه را افاده مینمایند. چه تو را به حیرت آورده است؟ – ناعلاج پرسید از شیروان.
– مرا نه! – پاسخ داد نوه. – من مدتی پیشتر از روی شوق این عکسها را برداشته، در وبلاگ خود جای دادم. یک زمره رفیقانم، که در کشورهای گوناگون دنیا عمر به سر میبرند، بیخبر از همدیگر ادعا دارند که چشمان کل جانوران هراسزدهاند. کسی یا چیزی، انسی یا جنی آنها را به وحشت انداخته است. و اکثر هشدار دادنیاند که مبادا یگان بلایی خیزانند… بنابراین من هم، راست گپ، به تعجب افتادم که این جا چه سر و معمایی نهفته باشد.
– نمیدانم چه گویم. حیوانها که در قفسهای محکم باغوحش زندگی میکنند، خود به خود مگر یگان آفت انگیخته میتوانند؟ شوخی از جانب دوستان خارجیات استثنا نیست؟
– نه، یکباره همه، عین زمان به یک معنا هزل نمیکنند که!
پیرمرد دفعهٔ دیگر به چشمان جانوران نگریست. ولی هیچ سررشتهٔ این گره را درنیافت.
– خیر، من با خود حیوانات رو به رو میشوم. احتمال از رفتارشان یگان اطلاعی پیدا نمایم…
همین طریق پدربزرگ و نوه، یکدیگر را به آغوش کشیده، خداحافظی نمودند.
پیش از پایین شدن پیرمرد بار دیگر به سوی جزیره، آن جایی که باغوحش موقع دارد، نگاه افکند. از دور چه را هم نظاره کردن ممکن؟ ظاهراً همه آرام و آسوده تافت…
بر اثر جادوگری انسان، که ضررش به گوسفند رسیده و آن را گرگهای حریص خامدران کرده خوردهاند، گرگها تا هنوز هفتآوازه زوزه میکشند.
بوده و نبوده در یک زمان، گذشتهٔ دور نامعلوم، بلکه ایام ما، در یک کشور قطعهٔ آفریقا قبیلهای عمر به سر میبرده است. محیط زیستشان عادی و ساده، چون درون کلبههای گلین، بامشان خسپوش زندگی میکنند. یعنی از دورهٔ ابتدایی کم فرق داشت آن جامعه، زیرا شغل اساسیشان دامداری بود. پسربچهها همین که هفتساله شدند، بر دوششان وظیفهٔ گاوپایی بار میشود. از موجودیت برق، کتاب، مدرسه، حملونقل، تلویزیون یا کامپیوتر و اینترنت کسی از اهل آن قبیله تصورات ندارد.
در آن جا یک سنت استوار هست: هر جوان که به سن بلوغ رسید، باید کمالات مردی خود را ثابت نماید. کسی قرنها باز توان انکار آن را ندارد. و از این رو هر بچه از اوان نوجوانی بهر ادای تقاضای سنت نیاکان آمادگی میبیند. هم روحاً و هم جسماً. دقیقترش، قبل از آن که اجازه و هدایت زن گرفتن را دهند، هر جوان باید با شیر، بله، بله، با شیر – شاه جنگل سر به سر شود، از بالای جانور غالب آید، یعنی به هر وسیله شیر را بکشد.
این کار رمز جسارت و توانایی و شرافتمندی هر جوان قبیله محسوب مییابد. هنگامی که شیر کشتهاش را پشتواره یا به گردنش بار کرده میآید، خرد و کلان قبیله ندای خشنودی و افتخار برمیآورند. چونکه شرط اساسی عائلهدار شدن به ثبوت میرسد.
رفتهرفته ذات شیر در آن قلمرو کاهش مییابد. دولتداران علیرغم خواست قبیله شیر را به کتاب سرخ وارد مینمایند و کشتن آن را منع اعلام میکنند.
ولی کجا! سنت، به قتل رساندن شیر پیوسته ادامه مییابد. جوانان قبیله بعد از کشتن جانور ادعا پیش میآورند که «من عیب ندارم، وقتی مشغول سیر و گشت یا میوهچینی بودم، شیر خودش به من درافتاد. و من مجبوراً بهر حمایت جان خود برخاستم…»
شیر مرده زبان ندارد که راست یا دروغ بودن ادعا را تصدیق نماید.
بیچاره شیران! کیها عروس را به آغوش گرفته، کیف و صفا میرانند و کیها جان خود را قربان میکنند…
بیگاهی، هنوز آفتاب به غروب نرفته، به پیرمرد (او را رهبریت و کارمندان باغوحش قراردادی چنین نام میبردند، زیرا به شرافت خدمت در صف قوای مسلح، بعداً در هیئت تیپ واکنش سریع، حتی در خارج از کشور حرب و ضرب کرده است، بدنش یکعمری آبدیده شده است، هر روز از روی عادت ده کیلومتر مسافت را پیاده طی نماید هم، خستگیاش احساس نمیشد، باز کم میخورد و کم حرف میزد و کم خواب میرفت)، هنوز به حجرهٔ کاریاش وارد نگردیده، مدیر کل زنگ زد:
– پیرمرد، سلام! شما در کجا؟
– در آستانهٔ دفترم…
– خواهش میکنم، یاری رسانید، – آواز رئیس تشویشانگیز تافت.
– چه گپ، دنیا آرام است؟
– آرامی و امانی. فقط شیران بیایست نعره میکشند و پلنگان غرش… خرسها پیچوتاب میخورند، میمونها، گویی با هم مصلحت آراسته باشند، غریو برداشتند. دیگر جانوران هم بیضابطهنما…
– دیروز بیگاهی همهشان آرام و آسوده بودند که!
– امروز سخت بیسرانجام، برای همین تعجیلاً دیگر کارها را یک سو گذاشته، از حال حیوانات خبر گیرید. مبادا یگان بلا خیزانند. التماس…
– من حاضر… – و اوضاعش پریشان جانب قطار بیشمار قفسهای کلان و آهنین – اقامتگاه جانوران قدم زد.
وقتی در جایش احوال و رفتار حیوانات درنده را به چشم خود دید، مبهوت ماند: آنها در حقیقت به تلواسه افتادهاند. اکنون دریافت که کسی یا چیزی آنها را به هراس آورده است. این را زود پی برد. چونکه فعل و خوی حیوانات را در دوران شکارچیگیاش، که بعد از در یکی از عملیات حربی جراحت سخت برداشته و به استعفا برآمدن، در کوه و جنگل به این شغل سرگردانی داشت، خوب آموخته بود. حالدانان و مشاهدهکاران پابند عقیدهای میگشتند که پیرمرد نازکیهای زبان هر جانور را فراگرفته و طرز «گفتوگو» آراستن و با حیوانات بیزبان «زبان» یافتن را میداند.
در حقیقت این گمان و عقیدهشان، هرچند باور کس نمیآید، بیپایه نبود. این دفعه نیز پیرمرد ترس و هیجان را از دلش دور انداخته، وارد قفسها شده، یکیک با شیر و پلنگ و میمونها و گرگان و خرسها، راست به چشمانشان نگاه دوخته، «گپزنان» کرد. تماشابینان تصادفی به تعجب آمدند که چه سان این مرد جرئت یافته، نزد آن درندگان بهشورآمده درمیآید، و آخر به آنها چه میگوید. به نظرشان نهایت عجایب و غرایب تافت و انگشت حیرت گزیدند که بر اثر کدام حرف و اشارهٔ پیرمرد آن حیوانات پیاپی از داد و فغان بازماندند…
عین زمان آنها آرام شدند و کدام خیال غشآلود به مغز پیرمرد رخنه زد، به قولی، گرگان دلش را دریده، فکرش را پریشان نمودند. بناگاه چیزی را به یاد آورد…
– نه، – گفت اژدها – درنده هر روز به پیرمرد بر عوض شیر گاوش دو طبقچه طلا میداد، – چون تو هر دفعه مرا دیده، یاد پسرت میکنی، که من او را دریده فرو بردم، عین زمان من دمم را پیش نظر میآورم، که پسرت قصد کشتن من کرده، آن را با شمشیر برید، بنابراین دوستی ما برهم خورد، – و غیب زد.
نخستوزیر سالهای پیش، زمانی که وزیر اقتصاد و مالیه بود، دوستی داشت شکارچی قهار. آنها از روی همین شغل به هم انس گرفته، هر سر وقت دو روز، بعضاً سه روز از پی صید میگشتند.
باری به لانهٔ گرگ رو به رو آمدند. چند قدم دورتر از آن گرگان مادینه و نرینه و دو گرگبچه در مرغزار بیپروا جستوخیز داشتند.
گرگ نرینهٔ کارآزموده و باراندیده، شکارچیان هنوز نزدیک نرفته، بوی اسب و آدم و بوی سلاح و تیر را پی برد.
– بین، – گفت وزیر اقتصاد و مالیه، سوی گرگها اشاره کرده، – جانور درنده هم باشند، چه سان آزاد و شاد و خوشحال و خوشبخت میتابند.
– گرگ گرگ است! – خندید دوستش و علاوه نمود. – گرگزاده عاقبت گرگ شود…
و سوی گرگ مادینه نشان گرفته، تیر گشود. هنگامی که گرگ لحظهای تاب خورد و از پای افتاد، ندا برآورد:
– پیشانیاش سوراخ شد!
گرگ نرینه به حمایت برخاست. پیش دویده، چشمانش نفرتآلود غرید. شکارچی قهار به شوق آمده، جانب حیوان تیر نوبتی را گشود. این دفعه تیرش خطا خورد. گرگ خود را عقب انداخت.
– از این گرگ به غضب آمده اکنون خلاصی نمییابیم، – با آهنگ رحمآلود گفت وزیر اقتصاد و مالیه.
– سرش و روغنش! وقت مردنش فرا رسیده باشد، مگر گناه من است؟!
و به نشانگیری پرداخت.
گرگبچههای از آفت زندگی ناآگاه امکان درون لانهشان پناه بردن نیافته، جسد مادهگرگ بیجان را بیدار کردنی شده، به بدنش پای رسانده، ونگ میزدند. ولی هیهات!..
– بیا، به وبالشان نمانیم!
اما آگاهی وزیر اقتصاد و مالیه در هوا معلق ماند و تیرها پیاپی دو گرگبچهٔ معصوم را آغشتهٔ خون روی خاک خواباندند.
گرگ نرینه این حال را دیده، سختتر غرید، باز هم کنارتر رفته، زوزهٔ جانکاه برآورد.
– عجیب، – به خود آمده، گفت شکارچی قهار. – تا این دم این طرز زوزهکشی را نشنیده بودم. شاید یگان جانور مثل گرگ به این حد عمیق و سوزناک احساس الم نکند…
– من تجربهٔ زیاد ندارم، لیکن به نظرم چنین میتابد که سوی آسمان ندا برآورد، همزمان زوزهاش یک نوع تهدید به ما بود. بیا، زودتر از این جا دور رویم.
شکارچی قهار به این گپ اهمیت نداده، جسد مادهگرگ و گرگبچهها را به دو جوال انداخت و سر زین اسبش پرتافت.
آنها به سوی ده راه گرفتند. اسبهایشان سرخم قدم میگذاشتند.
– همین گرگها، – خود را تسلی دادنی شده، به زبان آورد شکارچی قهار، – اگر در دشت و کوهدامن آدم را تنها یابند، با تمام گلهشان درمیافتند، فرصت پاییده، شبانگاه شکم گوسفندان رمه را میدرانند…
وزیر اقتصاد و مالیه بناگاه دید که گرگ نرینه تاب خوردهتاب خورده از قفایشان میآید. دلش فرو ریخت.
«خدا عاقبتش را بهخیر گرداند، – از خیال گذراند او. – اصلاً چرا همراه این آدم امروز به شکار برآمدم؟ از سحر این جانب چشم چپم میپرید».
دو ساعت پس به ساحل دریاچه رسیدند. به عقب نگریست. گرگ نرینه ظاهراً نمیتافت.
– اینک، به ده رسیدیم. حالا دست و رو میشوییم و غذا میخوریم، – طی این مدت بازگشت بار نخست دهان گشود شکارچی قهار.
– تشکر، البته. ولی من باید روم.
دریاچهٔ آبش مصفا و شوخ از سنگ به سنگ برخورده، موجزنان و شتابان طرف وادی میدوید. سرودش به اطراف طنین میانگیخت.
– من، به خانه که رسیدم، شما را بدرقه کرده، کارد را تیز میکنم و این گرگها را پوست میکنم. گوشتشان را به سگهایم میدهم. پوستشان را نمک زده، در سایه میآویزم. پشمشان قیمتی…
به خیال همراهش رسید که گرگ قریب است و زوزه میکشد. بادقت به عقب چشم دوخت. گرگ بیچاره، که در یک آن تنها مانده بود، به نظرش نتافت…
تخمیناً ده روز پس روزنامهها در بارهٔ حادثهٔ ناشنیده مواد به چاپ رساندند. وزیر اقتصاد و مالیه آن را خواند و باور نکرد. از آن جا که سالها آشنا و همنان و نمک بودند، رهآوردی گرفت و بهر عیادت شکارچی قهار رفت. لحظهای که یکجا با راننده وارد حویلی آن دوست یکرویش شد، چون عادت صدای پارس دو سگ بدهیبت چوپانی زنجیربند را نشنید. فرصت به حیرت آمدن نیافته، چشمش به دوست شکارچیاش افتاد. او بالای تخت یکپهلو زده، چرت میزد.
– سلام علیکم! – به حالپرسی درآمد وزیر.
شکارچی از جای نجنبید، آواز هم برنیاورد. فقط با چشمان کلانکلان کرختش، گویی نابینا است، مژه نزده، جانب مهمان مینگریست. به جای پاسخ سلام خندید.
این مورد همسرش از داخل منزل بیرون آمد. گویی ماتمزده میتافت. بعد از سلام و علیک اندکی سرد صندلی آورد و دوست شوهرش را به نشستن دعوت کرد.
– احوالش فقط خندیدن یا سکوت ورزیدن. نمیدانم که کی به خود میآید.
– چه واقعه رخ داد؟ – پرسید وزیر.
زن یک سوی شوهرش نظر دواند و اندکی به خیال رفت.
– همان شب باد نهایت سخت میوزید. تنهٔ درختان خم و راست شده، قرچقرچ میکرد. بچهها در خانهٔ خود، من و شوهرم در خانهٔ خود میخفتیم و دخترکم در گهواره با ما بود. صبحگاه بیدار شدم. دست ساییدم، مبهوت ماندم: گهواره خالی، چراغ را گیرانده، رختخواب را جستم، کودک را نیافتم. داد و فغان برداشته، شوهرم را از خواب خیزاندم.
این هنگام زوزهٔ گرگ به گوشمان رسید. ما هر دو کرخت ماندیم. از پنجره به بیرون نگریستیم. گرگ میان حویلی میایستاد. ظاهراً منتظر بیرون برآمدن ما بود. شوهرم تفنگ شکاری را به دست گرفته، بیرون تاخت. من از پسش… خدایا! چه منظرهٔ دهشتانگیز پیش رویمان هویدا بود: گرگ پای چپش را بالای شکم طفل قنداقپیچ گذاشته و دندانهایش را نمایش داده، غرش میزد. در اول ما هر دو کرخت ماندیم. سپس شوهرم با امید ترسانیدن گرگ به هوا یک تیر گشود. گرگ به هراس هم نیفتاد، حتی از جایش نجنبید. دخترکمان گریه نمیکرد، لااقل آواز برنمیآورد، تا فهمیم که مرده است یا زنده. بعد گرگ بناگاه پای از جسم کودک برداشت، به دو پای عقب نشست و درودراز زوزه کشید، نهایت یک دفعهٔ دیگر غرید و غیرمنتظر بدر رفت. آهستهآهسته، گویی بافخر، نمایشکارانه… من زود به سر دخترکم رسیدم و او را از زمین برداشتم، پی بردم که خواب است، نفس میگیرد، زود به رویش آب پاشیدم، مبادا ترسیده باشد…
شوهرم تفنگ را با تمام قوتش به کشتزار هوا داد و ندا برآورد:
– من وحشی! گرگ آدمتر…
و به روی زمین نشسته خندید.
از همان لحظه به بعد حرفی به زبان نیاورده است. گویی از درس گرگ داده لال و گنگ مانده باشد…
وزیر از جای برخاست.
– مگر سگهای چوپانی به گرگ هجوم نکردند؟ – پرسید او.
– ما بعد از به خود آمدن و نجات طفل دریافتیم که گرگ گلوی هر دو سگ را خاییده است…
زن کاملاً ناامیدانه جانب شوهرش نظر افکند.
– خدا خواهد، شفا مییابد، – گفت او.
و بیرون برآمد. سرش خم.
وزیر خود را یکی از گنهکاران این فاجعه – فاجعهٔ گرگ و شکارچی قهار پنداشت…
آن گه خود پیرمرد به گرداب سخت واهمه افتاد. میان آب و آتش مانده، نمیدانست چه چاره جوید، که را به یاری صدا زند یا از که مصلحت پرسد. داخل حجرهٔ کاریاش بیایست این سو و آن سو قدم زده، فکر میراند. هیچ نمیفهمید که چه حادثهٔ ناشنیده رخ دادنش امکانپذیر است. و عاقبت کار تا به کجا میبرد. مثل مار میان شعلهٔ سوزان غلتیده دروندرون پیچوتاب میخورد. حس میکرد که کدام آفتی یا فاجعهای نزدیک میآید و علاجی نمییابد که سر راه آن را گیرد. سر در نمیآورد که چه باعث شده میتواند. یا که؟..
این لحظه تلفنش صدا برآورد.
رقمها را شناخت – نوهاش زنگ میزد. «خیریت!» – از دل گذراند پیرمرد.
– الو! پدربزرگ، سلام! – آواز شیروان به نظرش تشویشانگیز تافت.
– لبیک، جان بابا! – پاسخ گفت، خود را به دست گرفته، زیرا کدام امید نجات از این وضعیت سربسته به خیالش راه یافت.
– سلامتی و کارهایتان خوب است؟
– تشکر! تو حالا در کجایی؟
– من؟ در خانه، استراحت دارم.
– روز کاری است و…
– سازمانهای خارجی مطابق به تقویم مملکت خود فعالیت مینمایند.
– این طور باشد، به نزدم آمده میتوانی؟
– ضرور باشد، چرا نه. تخمیناً چهل دقیقه پس حاضر میشوم.
– خیلی خوب. تشکر، جان بابا!
– نمیارزد. مگر یگان واقعه رخ داد؟
– نه، الحال نه… باقی رو به رو گپ میزنیم…
– خیر، تا دیدن! – رابطه قطع شد.
اکنون پیرمرد باطناً خون خورده، خود را مذمت میکرد. به آن سبب عادیای که چرا کوتاهاندیشی ظاهر نموده، نوهاش شیروان را به این مجرای نامعلوم بیسر و نوک میکشد. مبادا که به سرش یگان بلا ریزد. خداوند عنایتپیشه است، الهی، در پناهش بیآسیب نگه دارد!..
بیرون برآمد. دید که از شش راهرو دو ساحل، که جزیره را با کلانشهر میپیوندد، رفتوآمد صدها آدم، خصوصاً نوجوانان و جوانان کنده نمیشود. البته، با آن انبوه مردمی که روزهای شنبه و یکشنبه به سر باغوحش فرو میریزد، قیاس کردن نشاید. چند لحظه به طرف قفسها گوش انداخت. نه، صدای هیچ یک حیوان را نشنید.
قرار داد که بیرون از جزیره، سر راه نوهاش را منتظر میایستد و بعد به لب ساحل، که آن جا قهوهخانه واقع است، رفته مینشینند.
– به هر حال، از بلا دورتر، – پچپچ زد پیرمرد.
و حتی تصور کرده نمیتوانست که «بلا» گفته، چه را در نظر دارد، اگر گواهی دلش راست آید، آن بلا از کجا، از قعر زمین میخیزد یا از آسمان پایین فرود میآید…
– تو نخواستی که با ملکه ازدواج کنی و پادشاه باشی، از دامادی باغبان، که به شرافت تو ثروتمند شد، دست کشیدی، عقلت نرسید که از گلوی ماهی الماس گرانبها را بیرون آری، پس از تو دیده، در جهان آدم ابله را نمییابم! – و شیری که دوای درد سرش خوردن مغز سر هفتهفهم بود، دهقان را خامدران کرد و شفا یافت…
بود و نبود در یک موضع این کشور، اندکی دورتر از کلانشهر مرد خرسباز خوشروزگار و زحمتپیشه عمر به سر میبرد. آن آدم این جانور بیزبان را، چون از پدر خدارحمتیاش سالهای پیش به میراث مانده بود، نهایت دوست میداشت.
خرس نیز طی آن ایام به آن مرد انس گرفته، از خط کشیدهاش پای بیرون نمینهاد. بنشین گوید، مینشست، خیز گویان با نرمی امر دهد، از جای برمیخاست، فرماید که راست ایست، با دو پا راست میشد، دور بزن گوید، با شوق و رغبت تاب میخورد، کلمهٔ کفزدن را به زبان آرد، کف میکوفت، رقص هم میکرد، خلاصه همدیگر را از روی اشاره یا حرفهای مشخص میفهمیدند.
گاهی به محله، میدان و خیابانها رفته، نزد تماشابینان سن و سالشان گوناگون برنامه آراسته، هنر خویش را نمایش میدادند. در انتها مردم به ذهن خرس قائل میشدند و از روی لطف و نزاکت و قدردانی سکه و پولهای کاغذین انعام مینمودند. مرد هم خشنود میماند و خرس هم قناعتمند.
هر دو به حدی مشهور بودند که حتی عکسهایشان بارها در روزنامه و مجلهها انتشار یافته، بعضیها به جشن عروسی یا ختنهسوران پسرچههایشان میطلبیدند که مهارت خود را منظور مهمانان سازند. بدین وسیله آن مرد روزگار خود را تأمین میکرد و خرس را عضو کاملحقوق عائله میدانست.
باری آن مرد و خرس بااستعداد و به طبیعت تماشاگری انسانها خوگرفته در جشن فرزند هفتسالهٔ آدم تنگدست هنرنمایی میکردند. چشمان خرد و کلان، از هفت تا هفتادساله مهارت خرس را دیده، برق میزدند، به شوق و شور میآمدند. خرسندی صاحب معرکه، از آن که اهل محلهاش را گرد آورده توانسته است، حد و کنار نداشت و از این حال میبالید.
این لحظه مرد دیگری آمد، اندکی نیممست بود. او هنوز دهان نگشوده، صاحب جشن صاحب خرس را به کناری کشید و آگه نمود:
– احتیاط بشو، آن آدم بدمست و پلید، قمارباز چیرهدست و کبر و منمنیاش زیاد است.
مرد خرسباز سر بروز نداد، با اشارهٔ سر «خوب شده است» گفت و تبسم نمود. وقتی برگشته آمد، آن مرد بر اثر آن که گفتوگوی آغازنیافتهاش را شکستند، قدری المآلود پیشنهاد نمود:
– فلان روز من هم معرکه میآرایم. میخواهم که هنر خود را نشان دهی.
– فلان روز نمیتوانم، زیرا در دیگر جشن بند میشوم، پیشتر وعده دادهام.
جواب به مرد سرخوش خوش نیامد.
– مبلغش را دو کرت زیاد میدهم! راضی شو.
– امکان ندارد. به جشن یک انسان دیگر، بگذار کمبضاعت، خلل آوردن و دلش را رنجاندن عیب و گناه است. او هم باامید ما را به خانهاش خوانده است.
– راضی شو، حق زحمتت را سه کرت میپردازم، برای تو و خرست علاحده سفرهٔ رنگین میآرایم، تحفهها میدهم! – باز هم پافشاری میکرد.
– نه، نمیتوانم.
– چرا؟ پول بسیار خوش نمیآید؟
– طبیعتت برایم پسند نیامد.
– به طبیعتم چه کار داری؟ تو یک مسخرهباز، یک خدمتگار، یک خر لبیکگوی! دیگر چیزی نه! قربی نداری! اگر خواهم، با یک اشارهٔ انگشتم تو و خرست را زنجیربند بار کرده میآورند و شما مردهمرده میرقصید! فهمیدی؟!
– تو مرا نترسان، عربده و تهدید هم نکن. بیا، بهترش، از خرس پرسیم که وی راضی است یا نه. اگر «بله» گوید، یگان علاج میجوییم. وگرنه…
– از خرس؟ از همین حیوان؟
– این حیوان دوست بیغرض من است.
– تو عقلت را خوردهای مگر، که با حیوان مصلحت میکنی؟!
– نخواهی، اختیارت.
– باشد، بلا به پس تو و خرس بورت. پرس! بیا ببینیم، چه صدا برمیآید.
مرد خرسباز دید که آدمان اطراف، مهمانان جشن خاکسارانه بحث و تلاش او و آدم نیممست و اینک خرس را با علاقهٔ تام مشاهده مینمایند. وی، که بارها در عمرش به این گونه وضعیت افتاده است، هیچ دستوپا نخورد. طبیعت خرسش را خوب و دقیق میدانست.
– دوست عزیز! به جشن این آدم رفته، خدمت کردن میخواهی؟
خرس لحظهای چند جانب آن دعواگر گویی موشکافانه نگریست. ولی خاموش ایستاد.
– جواب ده، خواهش میکنم! شرم ندار، دلیر باش!
– دیوانهای تو، والله، که دیوانهای! – گفت مرد نیممست.
این دم خرس چند مرتبه پا به زمین کوفت، سپس قهرآلود اندکی غرش زد، نهایت با اشارهٔ سر گویا «نه، نمیخواهم!» گفت.
مردم از این باعث کف زدند. برخی شادیآمیز «آفرین!» گویان ندا برآوردند. قهر مرد سرخوش، که خیلی هوشیار شده بود، خاست.
– بر پدر خرسی مثل تو لعنت! تو و صاحبت مرا نمیشناسید و با صابون من جامهشویی نکردهاید!..
تهدید خاتمه نیافته، خرس بلندتر غرید. آن مرد مضطر شده، خود را تحقیرخورده حسابیده، غرغرکنان از دوره بدر رفت… صاحبش به دهان خرس یک کله قند انداخت.
در این میان چند مدت پشت سر شد. هر گاهی که مرد خرسباز آن گفتوگو را با آدم نیممست تصادفاً به یاد میآورد، خود را ناهنجار احساس مینمود. و بیشتر از یک سال گذشت و قیافه و اندام و تهدیدهایش نیز زدوده شدند. تنها بیخبر بود، روی ناخوشایند آن ذات شریف، که شراب و قمار را به هم آمیزش میداد و در جادهٔ روزگار خویش را کامگار میشمرد، یکعمری در لوح خاطر خرس خوشذهن باقی مانده است…
اما خلاف انتظارها آن مرد نیممست و دو یار همقدح و قماربازش ناگهان آمدند. دروازهٔ زنجیرش باز حویلی مرد خرسباز را با لگدش گشود. همسر صاحب خانه، که زیر ایوان جنبوجول داشت، از جا پرید. و مهمانان ناخوانده را دیده، به تعجب افتاد.
– خرس در کجا؟ – بدون سلام و علیک سؤال کرد مرد حالا هم سرخوش.
زن زیرک دید که چشمان مرد را خون گرفته، نیتش نامبارک است، با وجود این خود را گم نکرد:
– اینک، زیر درخت گردو زنجیربند…
صاحب خرس صدای مرد را شنیده، خودش برآمد.
– خیر، – گفت او. – چه میخواهی؟
حریف دیرین سرمستش ناگهان از بغل تپانچه برآورد.
– حالا میبینی! – تهدید نمود او. و بلند خندید. – از دهانت میپرانم، دیگر فرصت با خرست مصلحت کردن نمییابی و به حال من هم نمیخندید. به هر حال امکان کلمه گرداندن و توبه گفتن میدهم.
میل سلاح را به روی صاحب خرس راست آورد.
این دم خرس غرش زد.
– غضب خدا را نبیار! – باجرئت آگاه نمود صاحب حویلی.
غرش خرس بلندتر صدا داد.
– حیوان هم باشد، بوی مرگ صاحبش را حس میکند ها؟ – به سوی آن دو رفیقش نگریست. – دیدید، چه طور آواز برمیآورد. شما باز هنگام شرط بستنمان شبهه کردید که چه طور گپ آدم را خرس سر در میآورده است!
– به گفتهات باور کردیم، بیا، بگذار، جوره، مبادا به سرمان یگان بدبختی خیزانی، – یکی از یارانش پیش راهش را گرفتنی شد.
– نه! من با شما گرو بستم که با یک تیر از پای میافتانم! از قولم نمیگردم. بیا، آدم خرسباز، هنرت را نمایش ده! خرس را از زنجیر آزاد کن! یک عمر برای نفس تو شده، پابند بود، لااقل پیش از مردن خود را در آزادی حس کند…
– غضب خدا را نیار، میگویم!
– خدا را یک طرف آسوده گذار! بیا، پیش گذر!
مرد ناچار جانب درخت پیر گردو قدم زد. علیه آدم مست سلاحبهدست نمیدانست چه چاره جوید. حلقهٔ زنجیر را از بند گلوی خرس گرفت. جانور سر برداشته، جانب صاحب خود چشم دوخت، ظاهراً به حیرت آمده بود. بعد به پای پیش راستش زمین را چند دفعه خراشید.
– ببینید ها! به خودش قبر کندنی است! – خندید مرد سرخوش. – یک طرف ایست! – ندا برآورد طرف صاحب خرس. – و با یک تیر مردن دوست چهارپایت را تماشا کن! خیریت، اول تو را نکشتیم.
و به زانو نشسته، نشان گرفت پیشانی خرس را. خرس راست و بیهراس به تپانچه مینگریست. بناگاه به دو پای عقبش راست خاست.
مرد سرخوش تیر گشود. یا از ترس یا با نیت با یک تیر از پای افتاندن جانور. و دستش لرزید مگر، که تیرش خطا خورد. خرس به غضب آمده، با یک جهیدن با همان پای راست پیش گلوی مرد مست را درید. خون فواره زد. مرد خرسباز و همسرش، از بس فاجعه ناگهانی رخ داد، لال مانده، تاب فریاد برآوردن نیافتند.
مرد میپرست و قمارباز قهار غرق خون خرخر زده، جان میکند.
صاحب خرس دید که از آن دو رفیقش نه پی ماند و نه نشان…
دیری نگذشته بازپرس پلیس و دو نفر کارمند دیگر آمدند. اول بهتفصیل عکسبرداری کردند. بعد جیب قمارباز را کاویدند. دو قبضه پول برآمد.
– این از آنِ شما، – گفت بازپرس، یک قبضه پول را طرف صاحب خرس دراز کرده.
– برای چه؟ – حیران شد.
– گیرید، گیرید، تاوان تهدید و زورآوری.
– نه! – پاسخ شنید. – پولهای حرامش به من چه لازم. به شما کار نیاید، به خانوادهاش دهید…
«آمبولانس» نیز رسیده آمد.
– جسد را به سردخانه برید! – امر داد بازپرس…
آدمیزاد در داخل جنگل شیر – شاه حیوانات را با حیله پابند قفس گرداند و شیر به تمام قدرتش غرش زد، ولی هیچ یک از جانوران به یاریاش نشتافت…
پدربزرگ و نوه، هر دو حواسشان پریشان، کوتاه احوالپرسی کردند و خاموشانه جانب ساحل راه گرفتند. کسی از آنها، از بس پابند خیالات غشانگیز میرفتند، جرئت نمییافت که در راه حرفی به زبان آرد. گویی میترسیدند که دهان گشایند، همین حالا تمام باشندگان کلانشهر به غلیان میآیند و دریایی که بامرام جاری است، یکباره مجرایش را تغییر میدهد. و یا بدتر از آن، آسمان به زمین فرو میریزد و قیامت قائم میشود…
نزد قهوهخانهٔ ساحل رسیدند. پیرمرد کنج دور کمآدم را انتخاب نمود و نوه از پی پدربزرگ قدم گذاشت. سر میز نشستند و قهوه فرمایش دادند. هنگامی که پیشخدمت قهوه آورد، پیرمرد پیشاپیش مبلغش را پرداخت، تا بامیل و آرام گفتوگویشان صورت گیرد.
از ساحل دریا جزیره و باغوحش پیش نظرشان هویدا میایستاد. پیرمرد به همان سو نگریست.
– خیر، پدربزرگ، به چه نتیجه رسیدید؟ – نهایت نوه را کاسهٔ صبرش لبریز گشته، گپ گشود.
– هیچ! – گفت پدربزرگ و گفتوگوی صبحگاه با شیر و گرگ و پلنگ، روباه و میمون و لئوپارد و شغال و دیگر جانورها انجامدادهاش را قصه کرد.
و باز لحظهای غرق سکوت ماند.
– حیوانات از غریو و تلواسه بازماندهاند، پس چه جای تشویش؟ – سؤال کرد نوه و سپس، گویی خواب بود و بیدار شده باشد، بهر خودش هم ناگهانی ندا برآورد: – پدربزرگ! تازه عقلم رسید! شما مگر، درواقع، زبان آن جانوران را میدانید و میفهمید و آنها هم به زبان شما آشنایند؟
پیرمرد همانا سکوت میکرد، ظاهراً مترصد بود که فرصت مساعد فرا رسد و او گپ اساسیاش را افشا سازد.
– یا به من افسانه میگویید، پدربزرگ؟ – دودلی را حس کرد مگر، که نوه پیجویی نمود.
– نه، جان بابا، نه! کاش افسانه میبود و من و تو حالا کاملاً بیپروا مینشستیم، از سرود دریا حلاوت میبردیم، احساس خوف را دور افکنده، از پی فکر فردا یا پسفردا به سرمان چه میآید، هراسان نمیگشتیم.
– سخنتان بیحد پرمعما میتابد، پدربزرگ! – گفت شیروان.
– میفهمی، راست گپ، میترسم که دهان گشایم.
– چرا؟ در این اطراف کسی گفتوگوی ما را نمیشنود. خاطرتان جمع باشد.
– وقتی درون قفسها گپمان، به قولی، پخت و حیوانات خاموشی را اختیار گرفتند، به باغ باغوحش گذشتم، تا اندکی طغیان دل و مغزم را تسکین بخشم و خود را به دست گیرم. همزمان کدام یک قوهٔ ناآشکاری مرا به همان طرف هل میداد. درختی را آغوش گرفتم، تا جسم و جانم روح تازه یابد…
پیرمرد، گویی به تصدیق درستی قصهاش، سوی باغ باغوحش نگه دوخت. نوه با تأمل از پدربزرگ چشم کنده نمیتوانست.
– این لحظه از شاخ درخت صدایی به گوشم رسید. دیدم که دو بوم کنار همدیگر نشسته، بیخبر از حضورم از من گله دارند، دقیقترش به حالم میخندیدند.
– من خوابم یا بیدار، پدربزرگ؟
– کاش خواب میبودی، جان بابا! اینک، دوام گفتوگوی بومها را بشنو. یکی از بومها گفت: «عجب آدم گول و گیج، ساده و ابله بوده است این مرد!» دیگری علاوه کرد: «اگر هفتهفهم نمیبود، به گپ جانوران باور کرده، مگر فریب میخورد؟» بوم اولی علاوه نمود: «این حیوانات ظاهراً درنده و در اصل هراسزده راز دل نگشودند، ساکت ماندند، بنابراین مرد نادان راه گم کرد». بوم دوم گفت: «اگر به سر تو هم هر نیمهشبی تیره و تار هشتده غول تنومند و قامتبلند، بازوانشان قوی، بدنشان سراپا پرپشم بیایند و از چشمانشان آتش بپرانند، هیبت انگیزند، زبانت لال میماند یا گنگ میشوی!» بوم یکم صحبت را انتها بخشید: «همین طور، مرد بیخبر از استیلای غولان با دل پر از قفس بیرون رفت. حال آن که غولان این سحر باز میآیند و در قفسها را میگشایند و وارد میشوند…» این را گفتند و پرندگان لب فرو بستند…
شیروان از حیرت بیحد چشمانش باز، مژه نمیزد، حرفی نمییافت که به لب آرد. کدام بومها؟ کدام غولان؟ چرا به سر حیوانات تهدید میکردهاند؟ و عموماً، آن غولان از کجا میآیند؟ شبحاند آنها یا ارواح؟..
– نمیدانم، کیستند آنها، چیستند آنها و از کجایند…
– توبه! خدایا! شما، پدربزرگ، فکر مرا، یعنی آدمان را هم خوانده یا شنیده میتوانید؟ اگر بله…
– نه، جان بابا، از کجا؟ مطلقاً تصادفاً…
– اکنون چه کار میکنیم؟
– نمیدانم. میان چهارراه معلق ایستادهام.
– شاید به رئیس باغوحش خبر دهیم…
– هممم… وی به حال ما میخندد. سفسطه میشمارد گمانم را.
– به شهردار یا باز بالاتر، به نخستوزیر نویسیم… گیرم که در حقیقت آن غولان وجود داشته، یگان نیت بدی را پیش گرفته باشند. آن گه چه؟
– آن گه شهردار و نخستوزیر من و تو را دیوانه میپندارند.
– آخر، یگان اقدام باید پیش گیریم!
– نه!
– چرا، پدربزرگ؟
و پدربزرگ و نوه سوی دریا نگریستند. اما هیچ امیدی نداشتند که آب روان آه دلشان را میشنود و غبار روحشان را شسته میبرد.
خروس بانگ زد و شیر به جهش آماده گریخت، خر که همراه شاه ماکیانها بود، دلیر شده، از پس شاه جنگل تاخت… اندکی پس شیر عقب گشت و به خر درافتاد…
بود و نبود، به هر احتمال راست است، که طی سالها در قلمرو سیرک کلان یک سگ، سگ عادی چوپانی میزیست. جانور خود را صاحب درون و بیرون بنا پنداشته، بیملال این سو و آن سو میگشت. آدمان مهربان برای این سگ ساکت و بیآزار از خانههایشان استخوان و گوشتپارهٔ پسمانده میآوردند. یعنی شکمش دائماً سیر بود. از این رو صبحگاهان اکثر کارمندان سیرک را دم جنبانده استقبال میگرفت. آنها هم خرسند و عین زمان سگ هم خاطرجمع.
کسی یاد ندارد که سگ در این موضع چه طور، از کجا پیدا شد یا که آن را آورد. با وجود این، خرد و کلان به این جانور عادت کرده بودند.
سگ گاهگاه وارد حیواناتخانهٔ سیرک میشد، از پشت پنجرهها جانب خرس و گرگ و شیر و پلنگ ظاهراً دلیرانه عوعو آواز بلند میکرد. هیچ یک از این جانوران به غلغلهٔ سگ اهمیت نمیدادند.
رفتهرفته تنها با پلنگ انس پیدا کرد. من بعد راست به نزد پنجرهخانهٔ پلنگ میرفت. و آنها به گفتوگو میپرداختند، چونکه زبان همدیگر را میفهمیدند.
– عجب مخلوق لندهوری هستی! – طعنه زد باری سگ. – کی نیایم، میبینم که دراز کشیده، خوابی یا سرگرم سکوت ورزیدن…
– به خیالت با چه کار مشغول شوم؟ – پرسید پلنگ.
– من از کجا دانم؟ آخر، تو پلنگی. قامتت را راست گیر، خود را لرزان.
– بعد چه؟
سگ دیگر حرفی به لب نیاورد. حیران سوی جورهاش مینگریست.
– من زمانی، درواقع، پلنگ بودم. هیبتم، نعرهام اطراف را به لرزه میآورد. تو تصور کرده نمیتوانی که چه طور مردم باشوق به هنر من کف میکوفتند. وقتی میجهیدم، از درون حلقهٔ پرآتش میپریدم، یا بالای توپ کلان برآمده، آن را دور میزناندم…
– حالا چرا به صحنه برنمیآیی؟ – پرسید سگ.
– که مرا راه میدهد، هفتهفهم؟ سابق رامکننده حتی نزدم نمیآید. دقیقترش، بالکل فراموش کرده است.
– دلگیر نشو…
– چه جای گله. پیر شدهام. پیر فرتوت! چند سر بچههایم نیز مرا خبر نمیگیرند. کار و بارشان غم صحنه و جست و خیز. مست شهرتاند آنها!
– شکمت سیر و غمت دور، آخر؟ یا گرسنه مینشینی؟
– نه، شکر، هر سر وقت گوشت این یا آن جانور مرده را میاندازند.
– بله، زار یک لقمه نباشی، خوب است، – گفت سگ.
– دیگر چه علاج… انتظاری میکشم.
– این جا سیرک است، جوره. پلنگ هم باشی، منتظر ایست.
– منتظر چه؟
– منتظر مرگ!
– مرگ؟
– بله، جوره. همین که حرام مردی، به پوستت کاه جای کرده، کالبد کاهآکندهات را در موزه میگذارند. گوشتت را به دیگر جانوران میدهند. دنیای سیرک همین است. تو دلگیر نشو …
زمانی در قلمرو کلانشهر صدها کتابخانه و مغازههای باشکوه کتاب وجود داشتند. آهستهآهسته مردم از این بازیافت نادر اجتماعی «باقیماندههای بهدردنخور» گویان رو تافتند، محیط آنها را به این وادار میکرد و ناچار زمرهای «کتاب الکترونیکی» میخواندند. گروهی هزارها نسخه ثروت خود را به صفت کاغذپاره سپرده، پول خرد میگرفتند. و خشنود میماندند که از بار زیادتی خانهشان خلاص شدند.
خوشبختی یا بدبختی این طایفه مردم از آن عبارت بود که آنها ناگهان دریافتند: کتاب نخوانده هم، صاحب ماشینهای پرزرقوبرق، بستهبسته پولهای بادآورده، قصرهای بسیارطبقهٔ پرتجمل، منصبهای بلند شدن امکانپذیر بوده است. کیف و لذت زندگی این جا نهان مانده و ما، سادهلوحان، بیخبر گشتهایم! و ستون دنیا میپنداشتند خود را…
در جای کتابخانهها سوپر و هایپرمارکتهای معاصر قامت افراختند. از کتاب یاد ماند و وسلام!
معلم صد و بیستوپنجساله از پی تقاضا و مد ایام نرفت. کتاب و دستخطهای قدیمی را خریده، حفظ مینمود. با مرور دور کتابخانهٔ خوشهوایش در مضافات دور به جای تماشایی، به اصطلاح، موزهٔ کتاب تبدیل یافت. او به نوجوانان و جوانان که گاهبهگاه توجه ظاهر نموده، اصلاً بهر وقتکشی میآمدند، با شوق و رغبت تام قصه میگفت. هنگامی که این یا آن کتاب نادر را به دست میگرفت، از هیجان دستش میلرزید.
آن تماشابینان تصادفی به حال زار معلم پیر میخندیدند و از موزهاش بدر میرفتند. صاحب کتابها «به هر حال چند نفر تشریف آوردند، از موجودیت کتاب آگاهی یافتند، این خودش خیلی گپ» گویان دلش را تسکین میداد و به منزل اقامتیاش، که در کنار موزهٔ کتاب واقع بود، میگذشت.
معلم پیر یک خر داشت. رنگش خاکستررنگ. جانور که کارش حلال و خودش حرام است، یک عمر در بیرون میزیست. نه از آفتاب میهراسید و نه از برف و باران.
اتفاقاً به محلهٔ معلم گلهٔ گرگهای گرسنه هجوم آورده، خر و گاو یا گوسفند آدمان را دریده میخوردند. و مردم به تلواسه آمدند. به پلیس مراجعه کردند. پلیس گفت که با آدمان سر و کار دارد، نه به جانوران.
بنابراین، معلم از بس آغل نداشت، شبها خرش را ناچار به میان موزهٔ کتاب درآورده میبست، تا مبادا طعمهٔ گرگان شود.
روزی از روزها گروه مهمانهای خارجی را به تماشای موزهٔ کتاب آوردند. چون پیرمرد را آگاه کردن فراموش شده است یا لازم ندانستهاند، در موزه قفل زده بود. معلم پیر هم، که گاهگاه بیماری فراموشخاطریاش رنج میداد، موجودیت خر را در داخل از یاد برآورده، مهمانان و میزبانان را پیش درمیآورد. خارجیان، که خر را بار نخست به چشم خود میدیدند، اهمیت ندادند. ولی رئیس میزبانان خر را چنان حقارت آبدار داد که همه شنیدند.
خر بلند خندید.
– دفع کنید این گوشدراز بیعقل را!
خر یکباره به زبان آمد:
– من نه کتاب خوانده میتوانم، نه کاغذ میخورم. پس گناهم چیست که مرا طعنه میزنید؟
میزبانان کرخت ماندند.
معلم پیر قریب بود که از هوش رود. زیرا سالها صاحب خر بود و خبر نداشت که گوشدراز به لفظ آدمی حرف میزند.
خارجیان، که سؤال خر را برملا شنیدند، بیحد به تعجب افتاده، همراه خر هر یکی عکس میگرفتند.
– دیدید آبروی مرا! – فخرآمیز ندا برآورد خر، – باز مرا گوشدراز بیعقل میگویید…
در کلانشهر مرد جوان، که قامتش بلند، چهرهاش اندکی گرد، چشمانش سیاه، نگاهش روشن و همیشه جدی، جثهاش پر و ماهیچههایش مشقدیده است، زندگی شبها علیرغم بزرگشهرهای جهان کاملاً آرام صورت میگرفت و بعد از ساعت یازده کل مغازه و مرکزهای کلان سودا، طربخانههای باشکوه محکم میشدند، مهمانخانههای بیشمار پنجستارهدار بسیارطبقهٔ آسمانبوس درهای شیشهگین و شفاف خود را از درون میبستند و پاسبانها تا سحر تشریف گاهبهگاه مهمانان خارجی را چشمدار میایستادند، در کوچهها رفتوآمد آدمان کنده میشد، گاهگاه این یا آن ماشین سبکرو این سو یا آن سو خیلی باسرعت، از بس راه و شاهراه و خیابانها خالی میماندند، حرکت میکرد، چراغان نوبتدار بناهای بلند، اگر از دور یا بالا نگرید، میدیدید که پیوسته چشمک میزدند، گویی آگاه مینمودند که شهر زنده و با یک مرام نفس میگیرد، فقط خواب رفته است.
در آن شب انتهای فصل بهار، که درختان ثمرآور جنگل و باغات کنار دور شهر از گل فرود آمده و غوره بستهاند، سمای صاف و بیغبار و پرستاره را یکباره انبوه پرتلاطم ابر سیاه زیر کرد، شهرِ میدان و کوچه و پنجرههای بناهایش فروزان تیرهگون گشت…
روی شاهراه اساسی، که از آن کنار کلانشهر شروع شده، میان شهر و عاقبت بالای پل درازیاش دوکیلومتره را عبور میکرد، بناگاه یک منظرهٔ بسا نادر و ناشنیده یا افسانهآسای وحشتافکن ظاهر شده بود. هزاران هزار مار خرد و کلان، غلیظ و باریک، رنگ به رنگ، زهردار و بیزهر، دراز و کوتاه، مثل یک عائلهٔ اولادانش بیشمار اطاعتپیشه شتابان با یک نظام قوی و استوار سوی شرق و جنوب به خزیدن درآمدند.
شاه ماران باصلابت و شکوه و اندیشه اندکی قامت افراخت. ملکهمار نیز به هیجان افتاده، در پهلوی شوهرش راست شد.
– نبض و خروش عصیانگرانهٔ تمام جانوران باغوحش را احساس مینمایم، میشنوی؟ – گفت شاه ماران، از حرکت بازنایستاده.
– بله! – تصدیق نمود ملکهمار.
– خونشان به غلیان میآید، کدام جنی یا انسی در دل و چشمان آنها هراس و میانشان بلوا میانگیزد، – پندار خود را به زبان مارانه ابراز داشت شاه ماران.
– کل حیوانات اندرون قفسهای آهنین محکماند… پس چه آنها را به هیجان میآورد؟ – شبههاش را گفت ملکهمار.
– با وجود این، حس میکنی، فضای دریا، موج آب آن آهنگ دیگر میگیرد. شاید آب دریا هم خوف و فاجعهٔ قریبالوقوع را احساس میکند؟ – پرسید شاه ماران.
– شاید علاجی یافته، به آدمان خبر دهیم؟ – گفت ملکهمار.
– نه، حالا همه بیپروا خواباند، بعداً معنی ندارد.
– چرا؟ – حیران شد ملکهمار.
– عجب سادهای! چونکه زبان ما را نمیفهمند. شهر که بیدار شد، آدمان که به خود آمدند، لابد خودشان حس میکنند. سراپا کر یا کور نه آنها… زودتر میخزیم! – به کل اهل تبار خویش امر کرد شاه ماران.
انبوه ماران وقتی به بالای پل مشهور کلانشهر رسیدند، دیگر ظهورات غریب اسرارآمیز رخ داد – هر یکی پیش و قفا خود را به درون دریا انداختند… همهاش به سراب و خیال شباهت داشت.
روز دیگر در سرتاسر کلانشهر هنگامه برخاسته، مردم را، گرچه شاید یک یا دو میلیون نفر به آن حرکت شبانهٔ ماران باور نکردند، آوازهٔ بیجا پنداشتند، واهمه گرفت. اما در چند کوچه ماشینهایی یافت شدند که گویی کرخت ماندهاند و زیر چرخشان چند مار گوناگون لهشده میخوابیدند. از همه تعجبآورش این بود که همهٔ رانندگان و مسافران داخل آن وسایط نقلیه جان باخته و چشمانشان باز مانده بود. بیگاه اطلاع دادند که آن آدمان بر اثر ترس و هراس دهشتافکن مردهاند…
میمون را سلطان حیوانات پذیرفتند و روباه را حس بخیلی بالا گرفت و میمون را به بهانهٔ گنج نهان نزد دام برد و به دام افتاند. میمون او را سخت ملامت کرد. روباه گفت:
– ای میمون، تو که گنج را از دام فرق کرده نمیتوانی، پس چه گونه میتوانی سلطان حیوانات باشی؟
همان بیگاه پیرمرد تا دیر اطراف باغوحش را بادقت از نظر گذراند، به خیالش هیچ اساس و دلیل نیافت یا پی نبرد که باعث تشویش باشد. بنابراین در خود جرئتی پیدا نکرد و لازم هم ندانست که مدیر کل را بیهوده بیضابطه نماید. در حقیقت که به گمانهای شخصی و احتمالیت سر زدن کدام آفت، اگر چنین گفتن را جایز شماریم، باور میکند؟ خیالهای باطلتاب پیرمرد را هرزهای بیش نمیپندارند. به هر حال دستور داد که این شب و فردا هم حیوانات را به حویلیباغ سر ندهند. پرسیدند: «چرا؟» گفت: «نمیدانم.» قریب بود گوید که «دلم چنین گواهی میدهد». خیریت، پیش از رمه گرد نخیزاند، وگرنه میان همکاران آوازه و ولوله به وجود میآمد که پیرمرد جنی شده است… عاقبت، «هرچه بادا باد!» گویان، همزمان «توبه!» گفت و پابند اندیشههای بیته به خانهاش رفت.
اگر اندکی پیشتر بیرون برمیآمد، در نزد درآمدگاه اساسی ساحل راست باغوحش حتماً با نوهاش برمیخورد. شیروان نیت دیدن پدربزرگش را نداشت، عموماً کوشش به خرج داد که کم کسان، خاصه از حساب کارمندان باغوحش به قلمرو وارد شدن او را ببینند. ساعت تماشا هم به انتها میرسید، گاهبهگاه آدمان سراسیمه از نزد قفسهای جانوران میگذشتند. شیروان نهانی بین تماشابینان خود را گم ساخت و کمی بعدتر به طرف حویلی پر از بوته و درخت پناه برد. بیخبر از آن که این شام حیوانات را بیرون نمیآورند، او میخواست بالای یکی از درختان پربرگ و شاخ چند روز پیش زیر چشم کردهاش برآمده، در میان تنهٔ برای نشستن یا تکیه زدن مناسب منتظر ماند. گرچند همان مورد ذرهای تصور نداشت یا پیشبینی هم کرده نمیتوانست که که را، چه را انتظاری خواهد کشید. باز تا سحر. هیچ سر در نمیآورد، ولی احساس میشد، کدام قوهای او را هل میداد که به اقدام مذکور دست زند. عزمش از بس قوی بود، درون کولهپشتی معاصرش آب و نان و سوسیس و سیر، سیب و گوجهفرنگی و خیار گذاشت، تا شب دراز، اگر بیکار چشمدار ایستد، عذاب گرسنگی پیش نیاید…
در این میان تمام اطراف را تاریکی فرا گرفت، اکنون کسی به نظر نمیتافت، فقط گاهبهگاه چراغ راهروها و طرف پاسبانخانهٔ درآمدگاهها خیرهخیره میسوختند. همین طور، برای نمایش…
همین طریق، شب از نصف گذشت. همه جا ساکت و آرام، تنها گاهگاه غریو و نعرهٔ این یا آن جانور محیط را خللدار مینمود. با وجود این هر سر وقت نوهٔ پیرمرد را چرت میبرد. به آسمان نگریست. آن مطلقاً صاف و بیغبار بود، ستارهها نیز گویی سکوت میورزیدند. «آنها هم مثل من، گویا بیضابطهاند و حتی از چشمکزنی میهراسند یا فرصت نمییابند» – از دل گذراند شیروان.
این هنگام آب لب ساحل دریا شلپشلپ زد، هرچند در این شبانگاه بادی نمیوزید. از این رو اهمیت نداد. ولی آب دریا دفعهٔ دیگر سختتر به خروش آمد. و، خدایا، شیروان بین نیمتاریکی به دشواری دید که کدام جانزاد از درون آب بیرون میآیند. یکدو بار مژه زد، آرنجش را نیشگون گرفت، نه، خواب نه، بیدار بود. جانزادها، که اکنون برملا نمودارند، از آب بیرون شده، آسیمهسر سوی درآمدگاه باغوحش میشتافتند. شیروان طریق تبلتش، که زودتر به هر حال آماده گذاشته بود، به نوارگیری پرداخت. آن جانزادها، که به آدمان نهایت قامتبلند سیاهِ سیاه شباهت داشتند، با یک زور زدن در پاسبانخانههای هر سه درآمدگاه باغوحش را گشودند، پاسبانهای خوابآلود را یکی از آنها با یک دست، گویی گربهٔ آشآلود را به کف میگرفته باشد، بیرحمانه بیرون هوا داد. جانزاد دیگری پاسبان را با دو دست، گویی چماق خشک را، آزاد بالا برداشته، میانش را به زانوی راستکردهاش میزد. هر سه پاسبان لااقل برای داد زدن امکان نیافتند.
شیروان، هرچند به دلش دهشت راه یافت، خود را به دست گرفته، به شاخ بلندتر درخت برآمد. و جانب درآمدگاه ساحل چپ نظر افکند. در آن طرف نیز همین گونه جانزادها در جنبوجولاند. لحظهای از نواربرداری بازنمیماند.
اینک، آن غولانی که از وجودشان بومها با پدربزرگش خبر دادهاند و در دل شیروان نیز اکنون به موجودیت آنها شبههای نماند، طرف قفسهای حیوانات دویدند. صبح کاذب فرا آمده و ستارههای سما یکیک از نظرها ناپدید میشدند. نوهٔ پیرمرد دید که از چهار سو غولان در قفسها را با یک کشیدن بیملال باز میکردند و به نزد حیوانات درمیآمدند…
در کوچه و خیابانهای بیشمار کلانشهر هر روز ساعت پنج صبح زندگی بیدار میشد و لحظه به لحظه جریان آن اوج میگرفت. غولان شاید از این خصوصیت خبردار نبودند، اما برابر دمیدن صبح یکباره صدای نعره و غرش غوغاافکن دهها، صدها حیوان باغوحش بلند شده، آنها به کوچه و خیابان و میدانهای شهر بزرگ هنوز خوابآلود فرو ریختند.
شیروان را، که تبلت در دست سر درخت راست و کرخت میایستاد و از دیدهاش بغایت مات و مبهوت مانده است، واهمه پخش کرد. قطع نظر از حادثهٔ ناشنیده، که پیش نظرش رخ داد، به چشم سر شاهد آن بود، عقل و توان ادراک را از دست نداد و به پدربزرگش زنگ زد:
– پدربزرگ، میدانم که شما زود بیدار میشوید، گمان من و شما راست برآمد، غولان تمام حیوانات باغوحش را به چهار اطراف کلانشهر زده برآوردند.
– تو از که خبر یافتی؟! و حالا در کجایی؟ – غیرمنتظر آواز خونسردانهٔ پیرمرد را شنید.
– من؟ در بالای درخت باغ و حویلی باغوحش. نوارهای برداشتهام را به شبکهٔ اینترنت انداختنیام.
– نه، حالا سراسیمه نشو. مرا انتظار ایست. فهمیدی؟ زود رسیده میآیم. آن طرفش را میبینیم…
نخستوزیر، که طی چند سال بسیار عاقبتهای آتشسوزی و آبخیزی و زمینلرزه و انفجار گاز و سانحههای اتومبیل و قطار و هواپیما و امثال اینها را ضمن آموزش تجربهٔ دیگر کلانشهرها سر وقت آموخته است، برابر شنیدن آن که حیوانات شهر را تصرف کردهاند، لحظهای چند حیران و کرخت ماند. چنین حادثه درواقع ناشنیده بود.
یاورش نیم استکان آب چشمه داد. آن را نوشید، به خود آمد. امر داد که ستاد فوقالعاده را فعال اعلام نمایند و اعضای آن را دعوت کنند.
– تعجیلاً! – ندا برآورد او و تأکید کرد. – امروز شنبه، روز استراحت، بنابراین از زیر زمین هم باشد، یابید. زود حاضر شوند!
یاور تازان از دفتر برآمد.
منشی از طریق ارتباط داخلی خبر داد که شهردار کلانشهر با جناب نخستوزیر گفتوگو کردنی است.
– جناب نخستوزیر! احوال خیلی بد، حتی فاجعهبار به عمل آمده است.
– پیشنهاد شما، شهردار؟
– خود همین لحظه، اگر شما اجازه دهید، در قلمرو کلانشهر وضعیت فوقالعاده اعلام نمایم…
– پلیس کل مهدکودک و مدرسه و کالج، دبیرستان، بیمارستانها را با پاسبانهای سلاحناک تأمین نماید. باز بهتر، اگر ساکنان فرزندانشان را در خانه نگه دارند. تمام ساختارهای مربوطه را به پا خیزانید. هر نیم ساعت به شما و من اطلاع دهند. خودتان یک شهر را، مرکزهای اساسی آن را تاب خورده، آشنا شوید، یعنی به چشم خود ببینید، تا فهمیم که گپ چی و کار چه. بعد، راست به نزد من! ستاد فوقالعاده فعال است!.. موفقیت یارتان! و خود را احتیاط کنید!
– تشکر، جناب نخستوزیر! – و با همین گفتوگو قطع گردید.
این لحظه بیاجازه، دوربین باقوت حربی در دست، یاور درآمد.
نخستوزیر به معنای چه گپ به رویش نگریست.
– من به همهٔ وزیران دستور شما را رساندم. تأکید نمودم که اول وابسته به شرایط تدبیرها اندیشند و پسان به ستاد فوقالعاده حاضر شوند. از بالای بام بنای ما – طبقهٔ پانزدهم اکثر خیابان و میدانهای شهر چون در روی کف میتابند. فکر کردم، به هر حال، خودتان یک به موضعهای شهر مینگریستید. تصورات عمومی، احتمال، پیدا شود.
شیران – شاه جنگلها، طبق روایتها از دست آدم به قلمرو بیابان گرمایش طاقتفرسا و خالی گریختهاند!..
تقریباً یک ساعت پس نخستوزیر به تالار ستاد فوقالعاده درآمد. اهل تالار از جا برخاستند.
– بنشینید! تلفنهایتان فعال باشد! هر خبر که رسید، زود مرا آگاه کنید! – امر داد او و به دبیر مطبوعاتش رو آورد: – چه میگویی؟
– جناب نخستوزیر! کل شبکههای ما و چند رسانهٔ جهانی خبر و گزارشها پخش کردند. یعنی که تمام دنیا خبردار است. ولی راجع به باعث سر زدن حادثه یگان تحلیل مشخص نیست.
– وزیر کارهای داخله! – کوتاه گفت نخستوزیر.
– حادثه ناگهانی رخ داد. کسی چشمدار نبود. ضمن طلبات وضعیت فوقالعاده صدها افسران پلیس کل بناهای مأموری و دولتی، بیست شبکهٔ تلویزیون، کل پلهای کلان، وزارت و دانشگاه و مدرسه و مهدکودکها را تحت حمایت و نظارت قرار دادند.
– به خیالتان، حیوانها کودتا کردنی؟ – با پوزخند پرسید نخستوزیر.
– نه، من طبق مقررات… بالگردها وضعیت کلانشهر را برابر نوارگیری آموخته ایستادهاند.
– شهردار شهر!
– جناب نخستوزیر! وضعیت در اصل نهایت متشنج است. وقتی حیوانها به میدان و خیابانها برآمدند، عین ساعت رفتوآمد کاری مردم بود. طبیعی است که پیش روی خود درندگان را دیده، آدمان بیپروا و غافل از حادثه هنگامه خیزانده، در جستوجوی پناهگاه خود را به چهار طرف زدهاند.
– یگان درنده، بگویید، به آدمان درافتاده است یا نه؟ – سؤال کرد نخستوزیر.
– بله، – پاسخ گفت وزیر کارهای داخله. – همین لحظه اطلاع گرفتم. هنگامی که یک جفت شیر به شاهراه حرکت ماشینهایش سرعتناک برمیآیند، رانندگان دستوپا خورده، دهها ماشینها به سانحه افتادهاند. چند نفر، متأسفانه، مرده و بعضیها زخم برداشتهاند. حالت رخداده را به نظر گرفته، مرد پلیس از تپانچهاش شیر را میپراند. مادهشیر باشد، به او درافتاده، گردنش را خاییده است… و گریخته است…
– که امر پراندن حیوانات را داده است؟
– هیچ کس! ظاهراً از ترس و نیت به اعتدال آوردن وضعیت.
– بار دیگر هر نفر پلیس را آگاه سازید، مبادا با میل خود هر حیوان پیش آمده را بپراند.
– مدیر کل باغوحش دعوت شده است؟
– نه، – گفت دستیار. – وی عضو ستاد نیست. این عیب ما، عذر، حالا اصلاح میکنیم.
– ضرورت ندارد، – پاسخ گفت وزیر کارهای داخله. – ما او را سحری در خانهاش به حبس گرفتیم.
– برای کدام گناهش؟ – پرسید نخستوزیر.
– از مردن خود خبر دارد و از عصیان یا گریختن حیوانات باغوحش نه! خیال کردهاند که میگریزد. به هر احتمال بازداشت نمودهاند. دستور دادم، حالا میآورند.
– معذرت میخواهم، جناب نخستوزیر! – از جای برخاست وزیر تندرستی. – ماشینهای «آمبولانس» قریب صد نفر را، که در تلواسهٔ جان افتاده و خاسته زخمدار شدهاند، به بیمارستانها رسانیده است.
نخستوزیر حرفی نگفت. وی افسردهدلانه چند معلومات تا این دم شنیدهاش را هضم کردنی و اصل حال را فهمیدن میخواست. درک و تصور نمودن آن که چه طور شهر کلان آرام و آسوده در آن به یک محیط دهشتزا تبدیل یافته است، دیدن آن طرف ایستد، از شنیدنش بدن آدم مورمور شده، به لرزه میافتد، دشوار میتافت. از روی گفت مسئولین، گمان میرفت که کلانشهر را سرتاسر بادِ جن فرا گرفته، طبق خبرهای دیگر منبعها بعضی آدمان ضعیفاراده یا جسمشان دردمند مثل برقزده جابهجا مرده افتادهاند.
– جناب نخستوزیر! – از جای برخاست شهردار شهر. – تودهٔ میمونهای خرد و کلان به بازار شمالی هجوم آورده، خریدار و فروشندگان را پراکنده کردهاند. صاحب راستهٔ موزفروشی به شکم میمون کارد زده است و جانور زخمین و خونآلود خوابیده است. دیگر میمونها آن مرد را زیر پای خود گرفتهاند و…
– چرا خاموش ماندی؟ – دلتنگ شده، سؤال کرد نخستوزیر.
– معلوم نه که زنده یا مرده است. کسی از آدمان در داخل دکانها پناهبرده جرئت نزدیک رفتن ندارند. میگویند که میمونها بالا و گرد جسد آن بیچاره جست و خیز و خرسندی، گویی رقص میکنند. باز همه به قهر آمده، تمام محصولات بازار را، که بیصاحب ماندهاند، نیاکان قدیم ما به زمین پاش دادهاند…
– این باغوحش نه، بلکه درگاه بلاانگیز بوده است که! نکند که حیوانات هم عصیان خیزانند؟ تمام بدکرداران، که درندگان را آزاد کرده، به کوچهها سر دادهاند، باید دستگیر شوند، – گفت کسی.
– اول آنها را یافتن لازم، – میان حرف پرید دیگری.
کسی به این صداها اهمیت نداد.
تلفن سپیدِ سپید خاصهاش آواز برآورد. نخستوزیر لحظهای به صفحهٔ روشن آن نظر دواند. به این تلفنش همگی دهپانزده نفر حق زنگ زدن دارند و آن هم در حالتهای فوقالعاده. اما صاحب رقم تلفن آن سو بیگانه بود – بنابراین جواب نگفت. علاوه بر این یاورش اطلاع داد که مدیر کل باغوحش را آوردهاند.
– دعوت کنید! – امر داد او همانا با دماغ سوخته.
مدیر یک مرد قامتبلند جدی بود که هراسزده میتافت. بهزور سلام گفت و سرخم منتظر ایستاد.
این لحظه دبیر مطبوعاتی از جایش خاست و برای گیراندن تلویزیون اجازه خواست. او بیهوده به هیچ اقدام دست نمیزد. بنابراین نخستوزیر اشارهٔ رضایت داد.
– رئیس شبکهٔ عمومیجهانی خبر داد که ژورنالیستانش گزارش عجیب تهیه کردند و همین لحظه پخش میشود.
همه به صفحهٔ کلان رو آوردند.
– از خصوص مرد دیوانه! – گفت سخنگو.
– به ما همین حالا فقط دیوانه نمیرسید! – با حیرت افزود نخستوزیر.
– وی دیوانهٔ معمولی نه، دیوانهٔ واعظ. هر سحر زود از روی عادت کهنهاش به نزد فوارهٔ بزرگ میدان بدبختی میآید و فرقی ندارد، زمستان یا تابستان، برف یا باران، وعظ میگوید. به نظرش دائماً چنین میتابد که خطابهاش را هزاران نفر گوش و هوش شده میشنوند. دلش که تسکین یافت، سپس خرسندانه به خانهاش میرود. این را مردم اطراف آن میدان خوب میدانند.
گزارش در حقیقت دلچسب بود.
آن مرد لاغراندام، شلوار و کتش کهنه و فرسوده، باشوق و رغبت زیر لب پچپچ گپ میزد. و… شیر و گرگ و خرس و لئوپارد، یکدو میمون، یک شترمرغ گرد دیوانه را پیچانده گرفتهاند و آرامآرام نشسته، «ملاحظههایش» را میشنیدند. عجیب، که در نگاه مرد ذرهای ترس و هراس احساس نمیشد. گویی دیوانه و آن جانوران سالها این جانب به همدیگر انس گرفته باشند… و ژورنالیستان این گزارش خود را چون معمای فاجعهٔ رخداده تعبیر کردند…
نخستوزیر، گویی تازه سررشتهٔ آن معما را یافته باشد، به مدیر کل باغوحش رو آورد.
– قیافه و بشرهات مرغ به آب افتاده را به خاطر میآورد. بیا بگو، به خیالت چه حادثه رخ داده است؟ – پرسید نخستوزیر.
– نمیدانم… شرح داده هم نمیتوانم. دیروز بیگاهی دهها جانوران سخت غریو برداشتند. درون قفسهایشان. سببش را هیچ نفهمیدم. بعد به پیرمرد دستور دادم که رفته، وضعیت را فهمد. اندکی دیرتر همهٔ حیوانات آرام شدند.
– کدام پیرمرد؟
– کارمند باغوحش.
– وی چه، مگر رامکننده است که با یک اشارهاش کل حیوانات غلغله برداشته آرام شدهاند؟ – پرسید نخستوزیر.
– دقیق چیزی گفتن دشوار… ولی…
– ببخشید، جناب نخستوزیر، – از جایش خاست وزیر کارهای داخله. – از ترس آن که گرگها به آنها درمیافتند، دو نفر دانشجو خود را از بالای پل بالای دریا به آب انداختهاند. بیخبر از آن که در زیر دالهای کلان بتونی چیدهاند و آب دریا اندکی آن را گور میکند. هر دو به هلاکت رسیدهاند…
– تا کی خبرهای غمانگیز میشنویم؟ این کار انجامپذیر است یا نه؟ مگر روز عرصات فرا آمد؟ انگشتنمای مردم شدیم، خلق عالم میخندد که لجام چهارتا جانور را به دست گرفته نمیتوانیم.
– چهارتا نه، جناب نخستوزیر، بلکه بیشتر است، – منمن کرد مدیر کل باغوحش.
– درواقع، چند جانور گریخته است؟
– کل باغوحش، به غیر از بچههای کوچک درنده و چرنده، که داخل قفسهای خرد حیران ماندهاند، همگی سیصد و شصت و هفت سر… بیست و سه خرس بور، سی و دو میمون، دوازده جفت شیر، دوتا فیل، هفت جفت شترمرغ، پنج جفت بز کوهی، نه پلنگ…
– بس! – ندا برآورد نخستوزیر. – این قدر که دانا باشی، میمردی مگر حیوانات را درست نگه داری؟! به کثافت رئیسی مثل تو کلانشهر امروز عرصهٔ گشوده و آزاد یا میدان سیر و گشت و خودسریهای حیوانات درنده شده است. تو آیا سر در میآوری؟
مدیر کل باغوحش از ترس و شرمندگی سرخم و گنگ میایستاد…
– جانوری که عقلش گرفت و سنگ در بغل داشتهٔ آدم را پی برد، خود را از ضربهٔ هلاکتآور هم نجات بخشیده میتواند! – گفت عقعق دمدراز و بچههای به بلوغ رسیدهاش را تنها گذاشت و پرواز کرده رفت…
تلفن خاصهٔ نخستوزیر باز صدا برآورد. همان شخص ناشناس پافشارانه درخواست گفتوگو میکرد. «در همین وضعیت تنگ و ناچاری که این قدر گستاخی ظاهر مینماید؟» هرچند زور زد که به یاد آورد، نشد. نخستوزیر کل رقمهای معمولاً مستقیم با او رابطه میبسته را به نام یا نسب صاحبانش تبدیل داده بود. ولی این رقم بیگانه…
– ببخشید، جناب نخستوزیر! – باز اضطرابانگیز از جای خاست وزیر کارهای داخله. – دوسه گرگ و پلنگ و شغال به کارخانهٔ گوشت زده درآمدهاند. گویا، بوی خون مالهای سربریده را حس کردهاند.
– مگر بوی خون و گوشت به فضای بیرون پهن میشود؟ چرا تا این دم به دماغ کسی نمیرسید؟ – سؤال کرد نخستوزیر. – که جواب میدهد؟
– نمیدانم، احتمال حیوانات درنده بوی خون را از مسافت دور حس میکنند…
– به آدمان ضرر رساندهاند یا نه؟ – اضطرابآمیز پرسید نخستوزیر.
– نه، – گفت وزیر. – همه گریخته، پنهان شدهاند. حیوانات به تن گاو و گوسفند پوستکنده و در تار آویزان چسبیدهاند. یعنی شکم سیر میکنند. کارمندان آن کارگاه کلان فرصت را غنیمت شمرده، به بیرون برآمدهاند. عجیب، که گوشت را دیده، درندگان به گریزاگریز آدمان ذرهای اهمیت ندادهاند…
شبکهٔ عمومیجهانی شبانهروزی پیاپی دو گزارش را پخش نمود.
…هفت یا هشت گلهٔ سگهای ولگرد گوناگونذات در کوچه و میدانهای کلانشهر آزاد دو و تاز دارند. غرش و پارس آنها به دل گاهبهگاه رهگذران وهم میانگیخت…
… دیگری از آن خصوص نوار نشان داد که صدها اسب لخت، یعنی زیننازدهٔ مجتمع نژادپروری به خیابانهای شهر فرو ریختهاند. آنها مست و آزاد، چهارخیززنان دهها هکتار کشتزار – زمینهای مضافات کلانشهر را پامال کرده، تا خیابانهای شهر رسیدهاند…
– چنین تصورات حاصل میشود که کلانشهر بیصاحب مانده است، – نتیجه گرفت شارح…
هر خبر نو مربوط به حادثههای کوچه در دل حاضرین یک نوع هول میانگیخت، اما نخستوزیر همانا خونسرد میماند. وی دیگران را بادقت گوش میکرد، گاهگاهی پاسخ میگفت، سؤال میداد. لیکن یک گوشهٔ مغزش، شاید سلولهای علاحدهٔ آن از روی غریزه علاج واقعه را میجست، راه نجات را میکاوید. دشوار بود به یک نتیجهٔ نهایی آمدن. به تیراندازان فرمان دهند که یکیک حیوانات را بپرانند؟ چه طور؟ در روز روشن، باز پیش روی مردم؟ دقیق، که کل ژورنالیستان شبکههای مشهور دنیا آمادهاند، مترصدند که این فاجعه به چه میانجامد. بعد این قدر تیرانداز را از کجا مییابیم؟ یا افسران حربی را استفاده بریم؟ نه، اینش، دقیق، که استثناست! اگر این حال رخ دهد، اهل جهان ما را به بیرحمی و بیکفایتی گنهکار میدانند. اگر محکومشدگان از حبس میگریختند، گپ دیگر بود. حالا که گپ سر چارپایان بیزبان، بگذار رهاشده، میرود، آشکارا به قتل رسانیدن آنها بیرحمی است. یگان چارهٔ دیگر باید یافت…
– جناب نخستوزیر! – گفتوگوی تلفنیاش را قطع کردن زمان راست شد شهردار کلانشهر. – یک جفت فیل زخمخورده هر ماشین پیشآمده را با خرطومشان چپه و راسته… خدایا، تصور نمودن دشوار، که کدام ابله پلیس سوی یکی از فیلها تیر گشوده است و غضب و قهرشان را آورده است. همین حالا دهها ماشین نو و کهنه، به گفت رئیس پلیس، له و لورده شدهاند. آنها اجازهٔ کشتن حیوانها را میپرسند.
– نه! – از جای برخاست نخستوزیر. – ما به چنین اقدام حق نداریم. الحال یگان جانور با خواست خود به کسی از آدمان ضرر نرسانده است!
– شاید، – گویی کشفیاتی کرده باشد، چشمانش درخشیده، پیشنهاد آورد شهردار، – جانوران را با تیرهای مخصوص مدهوشکننده از پای افتانیم و تا قفسهایشان کشانیم؟
– فکر عالیجناب! – پوزخندآمیز رد نمود نخستوزیر. – با یک اشارهٔ چوبدست جادویی درندگان از چهار سوی شهر به میدان جمع میآیند و راست صف میآرایند. و منتظر میایستند که شما کی بیملال نشان گرفته، به بدنشان تیر مدهوشکننده میپرانید!..
شهردار شرمنده حرفی نگفته، به جایش نشست.
وزیر امنیت، که قریب بیایست طریق تلفنهایش گفتوگو میکرد و دستور میداد، از جایش برخاست. حالا او دهان نگشوده:
– باز یگان اطلاع ناخوش و ناشنیده؟ – پرسید نخستوزیر.
– در یک وقت یکباره سه مغازهٔ طلاآلات را غارت کردهاند.
– درندگان؟!
– نه، البته، جناب نخستوزیر، – گفت وزیر امنیت. – سه گروه نامعلوم جنایتکار.
تالار را لحظهای خاموشی فرا گرفت.
– جناب نخستوزیر! – از جای خاست وزیر کارهای داخله.
– باز یگان خبر ناخوش؟
– بله. اما زبانم نمیگردد که…
– آب که از سر گذشت…
– این دفعه سه میمون سلاحدار سوار ماشین آمده، پاسبانهای بانک سرمایهگذاری خارجی را پرانده، تمام پولهای نقد بانک را به یغما بردهاند. چند میلیون…
– میمونهای سلاحدار؟
– بله… از روی نوارها معلوم کردهاند که آنها خیلی چابک و کاردیده…
– و لابد از جای حادثه غیب هم زدهاند؟
– دقیق دریافتید… پروندهٔ جنایی باز کردهاند. تفتیشات شروع شده است. میگویند که به زبان میمونها گپ میزدهاند، ولی روشن دیدهاند که لنجشان کرخت و نمیجنبیده است.
– یعنی کدام گروه دزدان غارتگر مشت را به تاریکی زدهاند…
– گویا، همین طور.
– این فاجعه کی به آخر میرسد؟ یگان کس مگر پیشنهاد مشخص ندارد؟ شما آیا درک مینمایید که این حادثه در نظر جهانیان سطح حرفهایگری و کارآمدی من و شما را کاملاً زیر شبهه میگذارد؟
– در اینترنت نیز همین فکر را نوشتهاند! – بداهتاً صدا بلند کرد دبیر مطبوعاتی. به نظر چنین تافت که گفتهٔ نخستوزیر را تصدیق نموده، خود را شیرین کردنی است.
– چه نوشتهاند؟
– طعنه زدهاند که روز نصف شده و دهها حادثه سر زدهاند، اما حکومت نخستوزیر فلانی دستکوتاهی و ناتوانی ظاهر مینماید…
تلفن خاصه ناگهان آواز برآورد. باز همان رقم ناشناس. این دفعه نخستوزیر فکری را به سرش راه نداده و پاسخ گفت:
– الو! گوش میکنم!
– خیریت! سلام، جناب نخستوزیر!
– سلام! که گپ میزند؟
– من همان شکارچیای که چند سال پیش هنگام شکار شما را رهنما بودم. به یادتان آمد؟
– بله، – گفت بیپروایانه، – ولی من حالا در جلسهٔ فوقالعادهام، – خواست گپ را کوتاه کند.
– من خبر دارم که درندگان باغوحش را کیها به شهر سر دادهاند.
– جدی میگویید؟ شما در کجا؟
– من زیاده از یک ساعت این جانب نزد درآمدگاه قصر شما. پاسبانها نمیگذارند که درآیم. چند بار زنگ زدم، افسوس… بینتیجه…
– یک لحظه منتظر شوید، – و نخستوزیر گوشی تلفن رومیزی مستقیم را برداشته، به رئیس پاسبانها امر داد و طرف حاضرین روی آورد: – چند دقیقه پس میفهمیم که برای گریزاندن جانورها که وسیله شده است! و چه طور کل قفلهای قفسهای کلان آهنین خود به خود در یک آن گشوده شدهاند.
این اطلاع نخستوزیر همه را به حیرت آورد.
و در گشوده شد و پیرمرد وارد گشت.
نخستوزیر اکنون او را شناخت.
– اینک! اینک! – یکباره ندا برآورد مدیر کل مأیوس و افسردهحال باغوحش. – اینک، همان آدمی که من در نظر داشتم. حرفوحدیث هست که او زبان حیوانات را میداند و میفهمد. که میداند، شاید در سر زدن حادثه وی دست داشته باشد…
نخستوزیر تبسم کرد. و چون آشنای نزدیک و قرین پیرمرد را به آغوش کشیده، حالپرسی نمود.
نخستوزیر بداهتاً کاردانی و چالاکی، هوشیاری و زیرکی پیرمرد را پیش نظر آورد، میدانست که همراه این شکارچی ماهر گشتوگذار در کوه و جنگل، حتی هنگام با خرس و شیر و پلنگ رو به رو آمدن هیچ خوفی نداشت.
– اولاً بگو، دوست جوانمردم، خودت به باغوحش و به این همه فاجعه چه دخل داری؟
– اصلاً هیچ. کارمند معمولی باغوحشم.
– کی باز؟
– تخمین سه سال شد.
– خیر، چه اسراری هست این جا؟
– باور کس نمیآید. ولی، اینک، – پیرمرد فلش را از جیب درونی کتش برآورد. – تصادفاً نوار برداشتهاند.
نخستوزیر لحظهای به فلش چشم دوخت. خواست سؤالی دهد، اما از رأیش گشت. به دبیر مطبوعاتی نگریست. او بیدرنگ نزدش آمد و فلش را گرفته، به تلویزیون کلان پیوست نمود.
– میبینیم؟ – پرسید یاور.
– حتماً! – اجازت داد نخستوزیر. – و فوراً! خود همین حالا!
خرسها، که زمانی آدم بودند، بنابر ناسپاسیشان بر اثر دعای درختان افسانوی – صنوبرها به خرس تبدیل یافته، ساکن جنگل شدهاند…
بعد از تماشای نوار نخستوزیر، که راست میایستاد، لال مانده، به جایش نشست. وی همه را چشمدار بود، ولی موجودیت غولان را نه.
– آن مخلوقها در حقیقت غولاند یا آدمان دیوصورت بدنیت تغییر لباس کرده؟ کسی از شما شرح داده میتواند؟
نفری جرئت دم زدن نیافت. کردار غولان از درک عقل انسانی بیرون میتافت.
– غولان از کجا پیدا شدند؟
– از درون آب، – گفت یکی.
– فهمیدم، خودم هم دیدم، ولی از کجا – از قعر دریا یا از آن ساحل؟ یا از آسمان فرود آمدهاند؟
– اینش در نوار نیست، – میان حرف پرید همان آدم.
– حالا که فاجعهٔ کلانتر رخ نداده است و معلوم نیست، غولان به کجا غیب زدهاند، باز چه مقصد ناپاک دارند، بیایید، فکر کنیم. کلانشهر ما به تماشاگاه جهان تبدیل یافته است. همه منتظرند که این حادثه چه گونه انجام میپذیرد! خیر، روز نصف شده است، چه پیشنهادهای مشخص هستند؟
– من معلومات گرفتم، جناب نخستوزیر، – گفت وزیر کارهای داخله، – دادگاه عالی برای پراندن جانوران به سر شهر فروریخته اجازت نداده است. ما سحری به هر احتمال مراجعه کرده بودیم.
– رسماً؟ – دقیق نمودن خواست نخستوزیر.
– بله! خطی!
– شاید سربازان حربی با تورهای باقوت یکتایکتا دستگیر کنند؟ – گفت وزیر مدافعه.
– تمام جانوران در گوشه و کنار مختلف کلانشهر پهن و پریشاناند. به نظرم امکانناپذیر میتابد. اما به هر حال ملاحظه کرده ببینید. که میداند، مجبور مانیم اگر…
نخستوزیر راه میجست.
پیرمرد هم.
– تو، گرگ ابله، به تله درماندی! – خندید روباه عیار. – پیش از مردنت عبادت کن و از خدا آمرزش گناه بیشمارت را خواه! – و روغن دام را خورده، دمجنبان گریخته رفت.
نهایت پیرمرد، که این جا او و مدیر کل باغوحش غیررسمی حضور داشتند، دست برداشت.
– دوست جوانمردم! مرحمت، شاید از زبان شما یگان پیشنهاد کارشایان صدا دهد.
پیرمرد اندیشهمند از جای خاسته، پیشتر آمد.
– اصلاً، این جانوران، که بر اثر خواست کدام قوهٔ ناگهانی و نامعلوم امروز در کوچه و خیابان و میدانها سرسان و سرگرداناند، مخلوق بیآزارند. آنها، به هر حال، اکثرشان درون قفس زاییده شده، به بلوغ رسیدهاند. گمان میکردند که زندگی همین است. فقط بعضیشان محیط آزاد جنگل و کوه و دره و بیابان را یاد دارند و خلاص…
– گپ را کش ندهید، تا حاشیه بروید روز بیگاه میشود، – غیرمنتظر و بیمورد کسی سخنش را برید.
– نمیدانم، شما که، دانای زمان، اما من میان حرف کسی را قیچی نزدهام. و با شما نه، با نخستوزیر گفتوگو دارم.
– جواب ارزنده دادید، دوست جوانمردم! حاجت به ایراد من نیست. گپتان را ادامه دهید. گوشمان به شما. ببخشید!..
– عقیدهٔ من این که آن حیوانات، اکثرشان درنده هم باشند، گناه ندارند. کسی یا چیزی، شما خودتان دیدید، آنها را به این اقدام هل داده است. بعداً، هر یکِ این جانوران به آدمان عادت کردهاند. چونکه هر روز هزاران نفر خرد و کلان به باغوحش میآمدند.
اکنون مقصد اگر به خانههایشان برگرداندن این جانوران باشد، یک راه هست. به هر حال سنجیده، دیدن لازم، احتمال به فایدهٔ کار باشد و نتیجه دهد. میدانید، در باغوحش حیوانات را گاهی به فضای آزاد حویلی اطراف آن سر میدادیم. همین طور هم میشد که تا دیر جانوران یکرویی کرده، وارد قفس شدن نمیخواستند. راست گپ، عذاب میکشیدیم. با مصلحت یک رفیقم، – پیرمرد، از چه باعث، که نخواست مصلحت نوهام شیروان گوید، – آواز ونگ و زاری یا داد و فریاد بچههای کوچک شیر و گرگ، پلنگ و شغال، روباه و خوک وحشی، فیل و خرس و لئوپارد، خلاصه کل جانوران را ثبت کردیم و پخش نمودیم. تصور میکنید، کار داد – جانوران، گویی بچههایشان را هفتهها ندیده و دلتنگ شده باشند، بیتابانه جانب قفسها میدویدند…
پیرمرد ساکت ماند.
– تمام؟ – یک نوع با تعجب سؤال کرد نخستوزیر.
– بله، – کوتاه تصدیق شنید.
– آن ثبتها، یعنی آواز بچههای حیوانات در کجا محفوظاند؟ – مقصد دوست جوانمردش را پی برده، کنجکاوی نمود نخستوزیر.
– اینک، در این فلش! خواهید، گوش کرده ببینید. خیلی باهنرانه و تأثیربخش ثبت شده است.
در حقیقت همین طور بود. کسی مورد شنیدن آواز غلغلهآمیز بچههای حیوانات گوناگون، که هر یکی در علاحدگی بلند میشد، لام و میم نگفت.
– خود همین لحظه مواد را نسخهبرداری کنید، بگذار طریق نمایشگرهای مخصوص در میدان و کوچه و خیابانهای کلانشهر نصبشده پخش نمایند، صدا دهد. احتمال حیوانها ببینند و بشنوند و… خدا کند، به دلشان راه یابد. وزیر کارهای داخله و مدافعه، شما مسئول! مساعدت نمایید!
پیرمرد احساس نمود که نخستوزیر، جایش آید و ضرور افتد، بغایت قطعی حرف زده و دستور داده میتواند.
– راههای بازگشت به باغوحش باید آزاد باشند. ببینید، در قفسها را گشوده گذارند. همه از پی اجرای امر! لازم شود، دعوت میکنند. خداوند یار و رهنما باد! – ظاهراً به گفتوگو نقطه گذاشت نخستوزیر.
– باز یک خواهش دارم، – گفت پیرمرد.
نخستوزیر، که اکنون میخواست سرگرم دیگر کارها شود، بازایستاده، رو به دوستش آورد.
– امر دهید، از بس فرصت تنگ است، طریق بالگرد آن شکارچی اصیل و قهار را به این جا بیاورند.
– ضرورت هست مگر؟
– بله، جناب نخستوزیر. او هم تا حدی با هر یک حیوان درنده و خزنده گفتوگو کرده میتواند. از کرنانواز یک پف! شاید نتیجه دهد.
– با درندگان مزهٔ آزادی را چشیده رو به رو تنها ماندن خوفناک نه؟
– ما باید از خردترین امکان استفاده بریم، – به پیشنهاد خود استوار ایستاد پیرمرد. – اینک، نشانی موضع زیستش.
– به وزیر کارهای داخله دهید. بگذار بالگرد فرستند.
– اطاعت! – ندا برآورد وزیر.
– تشکر، دوست جوانمردم! – دست پیرمرد را فشرد نخستوزیر…
وقتی همه سراسیمه بدر رفتند، نخستوزیر تنها ماند. یاورش را صدا زد:
– من به شرافت حیوانات سحر صبحانه را هم فراموش کردم. در این درگاه اقلاً چای یا قهوه، نان و سوسیس و پنیر یافت میشود؟
– البته، جناب نخستوزیر! جلسهٔ فوری گفته، ساعت پانزده شده است و غذاخوری را از یاد برآوردهایم، – پاسخ داد یاور.
– خدا کند، تجربهٔ دوست جوانمردم یاری رساند. وگرنه از گلویم آب هم نمیگذرد. حادثه را که برطرف کردیم، یگان روز استراحت حتماً همراهش به شکار میروم!.. حتماً!
– من که سواد کذایی ندارم، چرا کوشش خواندن اسرار مهر طلایی سم کرهاسب کردم، – ملامت میکرد خود را گرگ نادان و ابله…
شام فرا میآمد.
وقتی دهها شیر و پلنگ، خرس و گرگ، میمون و شترمرغ، روباه و شغال، خلاصه کل جانوران ظاهراً شهر را زیر تصرف خود گرفته، طریق نمایشگرهای بیشمار کوچه و خیابانها شنیدند و دیدند که فرزندانشان بر اثر آتشسوزی باغوحش در تلواسهٔ جان خود را از گوشهٔ قفس آهنین به کنج دیگرش میزنند، اول به حیرت افتادند، سپس گویی عاقبت خطر بر سر جگربندانشان فرود آمده را درک نمودند، ظاهراً تحت امر یگانه هر یکی جانب جزیره تاختند. کورکورانه میدویدند، میخواستند زودتر به آن مکان آتشگرفته رسند و زادگان عزیز خود را نجات دهند.
مردم تصادفاً در سر راهشان دچار آمده، بیخبر از اصل حال، به چهار سو میگریختند، برخی از کنار، بالکن خانههای بلندطبقهشان با هیجان و ترس و بیم نظاره میکردند. هیچ سر در نمیآوردند که این حیوانهای رهاشده چرا به یک سمت باسرعت راه میپویند.
تمام قلمرو کلانشهر به همین حال افتاده و در چشم معما میتافت.
چراغهای تیرهای زیبا و معاصر شهر روشن شدند.
آدمان گمان میبردند که شاید من بعد هر روز چنین خواهد بود. جانوران کی خواهند، به کجا خواهند، چهارخیز زده، جامعه را بیضابطه کرده و به آشوب انداخته میتوانند.
مردم ساده و زودباور آسان به این یا آن ظهورات عادت کرده، اعتماد میبستند، اعتماد هم نبندند، بیپروا و بیطرف میماندند، «حوالهاش به خدا!» گویان از پی کار و تردد روزمرهٔ خویش میشدند.
جانوران باغوحش از این آگاهی نداشتند، آنها در غم از آتش ایمن ماندن بچههایشان، فقط یک فکر آنها را عذاب میداد – بهر نجات جگربندان ناچار و به کام آتش افتاده ذرهای مدد رسانیده میتوانند یا نه!
آنها بیایست بیتابانه میدویدند. یگان جانور به جانور دیگر اهمیت نمیداد، چون همهشان پابند یک آفت بلاخیز بودند.
لحظهای که آنها لهلهزنان یکی پس دیگری از چهار راهرو و دروازه وارد حدود باغوحش گردیدند، به چشم خود باورشان نمیآمد: در گرد و اطراف آن از شعلهٔ آتش نشانه نبود. با وجود خود را به قفسها زدند، درون قفسهای خرد کنار خود فرزندان را بیآسیب، آرام و آسوده دیدند، دلشان به جایش افتاده، نبضشان آهستهآهسته به مرام طبیعی درآمد.
تنها پی بردند که درهای قفسشان، که روز دراز باز مانده بودند، گویی با اشارهٔ کدام جانزادی سخت قرچقرچ زده، محکم گشتند. هرچند این اقدام هیچ ضرورت و معنایی نداشت، چونکه هوس باز بیرون رفتن و با خودسریها مشغول شدن نداشتند…
… مرد جوان این منظره را سراپا به نوار برمیداشت، اندکی خاطرش جمع شد که به هر حال جانوران به منزل خود برگشتند. ولی کدام خوف ناآشکار را احساس مینمود.
این لحظه تلفنش لرزید. در صفحه سیمای پدربزرگش پدید آمد.
– تو در کجایی؟ صحتسلامتی؟
– بله. من در میدان… – او را از دروغ به زبان آوردهاش خجالت فرا گرفت. – تقدیر حیوانها چه شد؟
– همهشان برگشتند. باغوحش از نو پر جانور…
– خیر، عاقبتش به خیر شود. شما خود را احتیاط کنید. در قفسها را…
– میفهمی، عجیب، که همان غولان در قفسها را یکیک محکم بستند، کار مرا آسان کردند.
– کجایند حالا آن غولان؟ مبادا به شما ضرر رسانند…
– نه، نگران مباش. آنها طوری ناآشکار پیدا شدند، همان طور غیب زدند، گویی به قعر زمین سرازیر رفتند.
– عجیب…
– من خودم حیران. در باغوحش کسی نیست که مشاهدهام و احوال را رد و بدل کنیم…
– شما هم به خانه روید. فردا لابد یگان گپ میشود.
– یک باغوحش را تاب خورم، بعد فکر کرده میبینم.
– از بلا دورتر گیرید خود را، پدربزرگ. التماس، به خانه روید، که …
– در قیاس بلایی که امروز برخاسته، شهر را سراپا ولوله انگیخت، صدها آدم بر کثافت عصیان حیوانات مردند، باز بدتر شدنش امکان دارد؟..
– که میداند؟ وضعیت تا هنوز ناآرام میتابد. هیجان شهر فرو ننشسته است.
– هرچه بادا باد، جان بابا!
– خداوند نگهبانتان!..
مرد جوان بالای دیدبانگاه مصنوعی بالای درخت حویلیباغ باغوحش آراستهاش دوربین حربیان را به چشم برد و از نو به نظارت پرداخت: هر جانور راست میایستاد، گویی خشک شده و به شکل مجسمه درآمده باشد.
دوربین را از دست گذاشت… و بداهتاً، گویی چیز از نظر دورماندهای به یادش رسید، باز به چشم برد.
تمام فضای باغوحش سبزرنگ و روشن میتافت. یکباره به چشمش رسید که سوی دروازه کدام جانزادی میخزد. به سمت دیگر دروازهها نگه افکند: آن جاها نیز یکنفری میخزیدند.
مرد جوان به نوارگیری شروع کرد. تصور نمیکرد که چه حادثه رخ میدهد. خیالش، آنها همان غولانِ به چشم پدربزرگ تافتهاند و شاید از نو در قفسها را میگشایند.
ولی هیهات، آنها غول نه، بلکه آدمان لباسشان سیاه و نقابپوش، بسا چالاک، سلاح بیآواز به دست بودند. آنها غیرچشمداشت در قفسهای آهنین را نگشودند، نزدیک رفته، از چهار سو به یکیک پراندن آن جانوران بهر خلاصی فرزندانشان به منزل دائمی خویش برگشته شروع نمودند…
خدایا! چه خونسردیای! ثبت میکرد که چه طور ماهرانه، با شوق و ذوق به سر و گردن حیوانات تیر میگشودند و آن جانوران از بازی آدم و عالم و تقدیر بیخبر از پای افتاده، به چشمان حیرتزده به آسمان صاف نگریسته، جان میکندند، جان میکندند…
همزمان جان در لب بعضیشان میدیدند که به سر آن فرزندان درون قفس کنار بوده نیز میل تپانچهٔ بیآواز خود را راست میکنند، بیچارگکان، که هنوز باری از داخل قفس به آزادی برنیامدهاند، چه بودن آزادی را نمیدانند، بر اثر ضرب جانکاه تیر تلپتلپ میغلتیدند و پایزنان میمردند…
مرد جوان از نوارگیری بازنماند.
کدام رگ و پی بدنش ناآشکار خبر میفرستاد که این انجام فاجعه نه…
لیکن آدمان سیهپوش نقابدار از جای حادثه ناآشکار غیب زدند و لحظهای پس دو یا سه نفر به آنها همشبیه در دست سلاح اتوماتیکمانند از کجایی پدید آمدند. آنها مگر مردهٔ جانوران را میپرانند؟
از نوک میل اتوماتیک آنها در این شب تاریک (چونکه ناگهان شبکهٔ برقی شهر از کار مانده بود) اصلاً تیر نه و آتش میبارید.
جسد هر جانور میسوخت. دود سیاه بر آسمان میپیچید…
مرد جوان نواربرداری را قطع کرد.
به پدربزرگش زنگ زد.
تلفن پدربزرگ پاسخ نمیگفت.
صدای زنگ دل شب را رخنه میزد. ولی پدربزرگ هم، که در ردیف جانوران بیجان باغوحش رو به سما میخوابید، علاج جواب دادن نداشت.
شهر به موجود کر و گنگ و کور تبدیل یافته بود.
دارایی باغوحش به کام آتش فرو میرفت و به غیر از مرد جوان کسی گویی شعلهٔ آن را نمیدید. و دلش نمیسوخت.
مرد جوان نصفشبی تنها به درونتر موضع باغوحش رفت، هر وجب زمین آن را در تاریکی دست ساییدهدست ساییده جسد تیرخورده و سوختهٔ پدربزرگش را یافت، تلختلخ گریست، در کنجی که از آب دورتر است، با الم به خاک سپرد.
صبح کاذب میدمید.
به روح پاکش دعا فرستاد.
بگذار کسی نداند، حتی پدر و مادر و خواهرم، بگذار گمان برند که پدربزرگ به شکار رفته و گمنام شده است. دردشان زودتر کاهش مییابد.
انسان بار نخست هنگامی که شتر را دید، ترسیده، فرار کرد، سپس به عادت نرمش انس گرفت، چون فهمید که حیوان کاملاً بیآزار است، دلیر شده، در دهان جانور مهار انداخت و فرزندش را بالای او سوار کرده، به راه درآورد…
روز دیگر در کل رسانههای اطلاعاتی، شبکههای اینترنت نیز خبر رسمی انتشار یافت. طبق آن مردم آگاهی یافتند که شبانه به سببهای الحال نامعلوم باغوحش آتش گرفته، کل جانوران سوختهاند. و مقامات ذیربط سببهای سر زدن این حادثه را تفتیش مینمایند…
همچنین خبر دادند که رهبران باغ حیوانات دستگیر شدهاند و در نزد قانون جواب خواهند گفت.
و تمام!
شیروان هنوز چشم روز نکافیده، به منزل پدربزرگش آمد. تمام بساط خانه ترتیب و نظام خاصه داشت. پیرمرد در میان میز کلانِ دو نوکش دورهپیچ عکس عائلوی و چهارچوبهاش زراندوده را گذاشته است. در آن پدربزرگ، بیبی، پسرشان، شیروان و خواهرچهاش عکس یافتهاند. پدربزرگ با همان وجاهت جدیاش اندکی تبسم میکرد…
و در پهلوی آن لفافهٔ کلان… شیروان آن را گشود. وصیتنامهٔ پیرمرد را خواند. بار نخست در زندگیاش خود را تنهای تنها احساس نمود. چهرهٔ پدربزرگش را پیش نظر آورد. سپس آبتنی کرد و به کار رفت…
اگر انسان قادر میبود، در ردیف اسب و گاو، شتر و سگ، گربه و گوسفند کل دیگر جانوران را به حیوان خانگی تبدیل میداد و توازن طبیعت را سراپا ویران میکرد…
ساعتی پس ثبت اصل واقعهٔ خونین و فاجعهانگیز باغوحش – قتل بیامان جانوران و سوزاندن جسد آنها در شبکههای اطلاعاتی جهانی پیدا شد. این بیرحمی همه را در کنج و کنار سیاره به لرزه آورد. نخستوزیر مملکت وضعیت را شرح داده، عیب و گناه را به گردن غولان از پشت کوه افسانوی قاف فرود آمده زد، یعنی اول با حیوانات زبان یک کرده، همه را به کوچهها برآوردند، سپس آنها را بیرحمانه پراندند و سوزاندند…
سالهای ۲۰۱۵–۲۰۱۶